دسته: منتخب

پیر عقل

اگر عقل را فارق بین انسانیت و حیوانیت بدانیم، فرد و جامعه همواره برای تعالی خود نیازمند تعالی عقلانیت است و هر چه از عقلانیت فاصله داشته باشند از جامعه انسانی فاصله بیشتری خواهند داشت.

چالش اول و آخر انسان

انسان دائما با خودش در جنگ و کش‌مکش است. این جنگ و کش‎مکش به دلیل چالشی است که بین اول و آخر وجود او در انتخاب‌ها حاصل می‌شود. اول انسان مادیت و لذت، ثروت و نفوذ اجتماعی است. آخر او آسمانی، ملکوتی و تشبِه به خدا پیدا کردن است.

نسیم بهاری

هستی شناسی مولوی، آشکارا اصالت وجودی است. به نظر او سریان «هست» و «نیست» در مراتب مختلف موجودات فقیر جاری است. باد و باران و سرمای خزان، مرتبه‌ای از «نیست» و باد و باران و سرمای بهاری، مرتبه‌ای از تجلی «هست» در طبیعت است.

گر قضا آید

قضای الهی، ظهور هست است. اگر قضا آمد قانومندی معمول خلقت از کار می‌افتد و نیست بودن موجودات برملا می‌شود. به نظر مولانا همه چیز مقهورِ هست و یا به تعبیر دیگر مقهور مشیتِ حق است و در مقابل او قدرت عرض اندامشان نیست.

پیرخَر نی پیرِ خر

مولوی برای انسانیتِ انسان، مراتب مختلفی قائل است. هر مرتبه، کمالش در مرتبه بالاتر است و مغلوب اوست. مرتبه اول و دوم آن به این دنیا متصل است و مرتبه بالاتر آن به حق و نورانیت مرتبط است و در حقیقت نیست در هستی است.

عشق زمینی

خشونت نسبت به زنان از نظر مولانا غلبه حیوانیت بر آدمیت است، چون مهر و رقت قلب، وصف انسانیت و خشونت و شهوت صرف نسبت به این هنر پروردگار وصف حیوانیت است. زنان پرتوی از جمال حقند و عشق به آنان، عشق به خالق است نه به مخلوق.

نیست‌ها در هست

به نظر مولانا همه موجودات عالم در «طریق نیستی» هستند. او «طریق نیستی» را در داستان نزاع زن و شوهر، به خاکساری در برابر حقیقت هستی معنا کرده است.

نیستی، توبه از هشیاری

با وجودی که مولوی در مراحل ابتدایی هوشیاری، توبه و انابه به درگاه خدا را مفید و آن را نشان خروج از حجاب‌های ظلمانی به سوی نور می‌داند ولی به نظر او ماندن و توقف کردن در نورِ هشیاری نیز گناهی دیگر است که اگر توقف کردی باید از آن توبه کنی.

بی‌شعوری

انسان فرهیخته و باشعور با فرد بی‌شعور و احمق امکان گفتگو ندارند چون این دو، زبان یکدیگر را نمی‌فهمند. فرهیختگی ایجاب می‌کند که انسان با کسی وارد گفتگو شود که حداقلی از علم، عقل یا شعور را داشته باشد و قصد دانستن داشته باشد.

داستان پیر چنگی

پیر چنگی که تصور می‌کرد هر چه دارد از چنگ دارد. نیست را می‌دید و هست را نمی‌دید، نوری در قلبش درخشید و فهمید که چنگ و حنجره را هم از او داشته و خدا را از خودش به خودش نزدیک‌تر احساس می‌کند.