فقه، کنش مسلحانه، کنش مصلحانه

 ۱- پرسش امروز جامعه متدین این است که آیا در شرایط خطرناک، کنش سیاسیِ خشونت جویانه و مسلحانه صحیح و مشروع است یا کنش مصلحانه؟ مطالعه اهمیت این دو کنش، مبانی این دو کنش، نتایج این دو کنش، برای پاسخ به این پرسش فقهی بسیار حائز اهمیت خواهد بود.

از صدر اسلام تاکنون، در جهان اسلام، همواره دو رویکرد فقهی‌سیاسی در مقابل خشونت و تهاجم و فشار دشمنان و مخالفان، وجود داشته است. غلبه هر یک از این رویکردها باعث منافع و خسارت‌های خاص خود بوده است: یکی رویکرد مسلحانه، که رویکردی شتابزده و معطوف به عواطف، خشن و خواهان نتایج فوری و آن هم به هر قیمتی است. دیگری رویکرد مصلحانه، که رویکردی آرام، صبورانه، معطوف به عقلانیت و خواهان نتایج بلند‌مدت با کمترین هزینه است. بررسی میزان اصالت این رویکردها در آموزه‌های دینی در کتاب و سنت موضوع این نوشتار است.

۲- از آموزه‌های قرآن اینگونه برمی‌آید که هر مومن به خدایی در قبال حوادث اطراف خود مسئول است و موظف به کنش و واکنش خاصی است. اصل اولی در کنش عام زندگی او عمل با انگیزه توحیدی است، چنانکه می‌فرماید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوَّامِینَ لِلَّهِ» (مائده،۸). این کنش تنها فردی نیست بلکه در هر جمع و تشکلی نیز باید تنها به انگیزه خدا انجام گیرد: «قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُمْ بِوَاحِدَهٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَى وَ فُرَادَى.» (سبأ،۴۶). گویی انگیزه‌های شخصی و گروهی در رفتار فردی و اجتماعی با توحید منافات داشته و نوعی شرک است. حرکت جمعی از دو نفر دوست یا زن و شوهر در یک خانواده شروع می‌شود و سطح کلان‌تر در جامعه، کشور و سطح بین‌الملل بسط پیدا می‌کند.

کنش الهی مسلمان، در فعالیت اجتماعی و سیاسی، باید در راستای تحقق عدالت و قسط باشد و قسط و حق هر صاحب حقی داده شود: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوَّامِینَ بِالْقِسْطِ (نساء،۱۳۵) این وظیفه در شرایط عادی راهبردی است و تعطیل‌بردار نیست. گویی اسلامیت فرد به همین احساس مسئولیت نسبت به دیگران و پروای حق دیگری داشتن در عرصه سیاست بدون در نظر گرفتن منافع شخصی و گروهی است. تفسیر سیاسی این وظیفه در کلام امیرالمومنین است که می‌فرمود: این حکومت برای من به اندازه عطسه بزی یا به اندازه کفش کهنه بی‌قیمتی هم ارزش ندارد مگر اینکه بتوانم حقی را اقامه و یا باطلی را دفع کنم: «وَ اللَّهِ لَهِیَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ إِمْرَتِکُمْ إِلَّا أَنْ أُقِیمَ حَقّاً أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلًا (خطبه۳۳)

۳- اصل فوق مربوط به زمانی است که چنین کاری امکانپذیر باشد. فرد، جمع، گروه یا کشور مسلمان قادر به انجام این مسئولیت باشد. پرسش اینجاست که اگر چنین توانی وجود نداشت، حکم ثانوی چیست؟: آیا قاعده حکم و قاعده ثانوی وجود ندارد و باید خود و همه امکانات خود را فدای این آرمان و اصل الهی کرد؟ یا باید آنقدر به مبارزه ادامه داد و از پای نایستاد تا به حد اضطرار رسید، به مرگ و نابودی کامل نزدیک شویم؟ شبیه زمانی که برای نجات از مرگ مجبور به خوردن کمی از مردار می‌شویم؟: «فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ بَاغٍ وَ لَا عَادٍ فَلَا إِثْمَ عَلَیْهِ» (بقره،۱۷۳) باید کنش عبادی، اجتماعی، سیاسی یا اقتصادی خود را تنها تا زمانی باید ادامه داد که در معرض ضرر مالی، آبرویی و جانی قرار بگیریم که عقلا آن را قابل توجه می‌دانند؟ پاسخ به این پرسش ساده نیست ولی بررسی سیره عملی مسلمانان شاخص، و تبارشناسی مواضع مسلمانان ما را در  پاسخ درست کمک خواهد کرد.

۱-۳- در ابتدای اسلام، فشار مشرکین مکه بر تازه مسلمانان می‌رفت تا تلفات سنگینی به بارآورد. سمیه و یاسر، پدر عمار زیر شکنجه شهید شدند، بلال و عمار تحت شکنجه به سر می‌بردند، آیه نازل شد که دوستی با کفار و زیر بار مشرکان رفتن و سلطه کفار را، قلباً پذیرفتن مطلوب نیست و هرکس چنین کند نزد خدا قدر و ارزشی ندارد مگر اینکه تقوا پیشه کرده و تقیه کند و به ظاهر مطابق خواست آنان عمل کند: لَا یَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْکَافِرِینَ أَوْلِیَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ وَمَنْ یَفْعَلْ ذَلِکَ فَلَیْسَ مِنَ اللَّهِ فِی شَیْءٍ إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاهً (آل‌عمران،۲۸) مجوز اظهار دوستی تا حد کفرگویی برای عمار یاسر، او را از مرگ حتمی نجات داد. خدماتی که زنده ماندن عمار یاسر به اسلام و مسلمین نمود برکسی پوشیده نیست.

۲-۳- شش سال تنش مشرکان و مسلمانان، پیامبر اکرم (ص) را به این نتیجه رسانید که دیگر زمان تنش زدایی است. به همین جهت مسلمانان را با شترهای قربانی به سمت مکه، یعنی قلب دشمن، حرکت داد. او اینگونه اعلام نمود که قصد انجام مراسم حج دارد. البته هر کس ما را از این کار باز دارد با او می‌جنگیم و اگر تمایل داشته باشند حاضر هستیم با آنان پیمان صلح ببندیم. (مغازی واقدی، ج۲، ص۴۵۰) مشرکین که حاضر به قبول این حقارت نشده بودند، سعی در تحریک مسلمانان کردند تا آنان را به جنگ بکشانند ولی نتیجه نداد و حاضر به مذاکره شدند. طرف  مذاکره، سهیل بن عمرو، از تندروترین مشرکان بود. او حین نوشتن پیمان‌نامه گفت چون من «رحمن» را نمی‌شناسم عبارت «بسم الله الرحمن الرحیم» را از صدر نامه حذف کنید و به جای آن بنویسید «باسمک اللهم». تندروهای مسلمان عصبانی شدند ولی پیامبر پذیرفت. سپس نوشته شد این پیمان بین «محمد رسول الله» و … منعقد می‌شود. سهیل گفت: اگر ما رسالت تو را پذیرفته بودیم که با تو نمی‌جنگیدیم. آن را حذف کن و بنویس «محمد بن عبد الله». برخی از مسلمانان فریاد زدند اگر نپذیرفتید شمشیر میان ما حاکم خواهد بود و چرا باید ما اینقدر باج بدهیم. پیامبر فرمود: آنگونه که او می‌گوید بنویسید. ناظری که این صحنه را مشاهده می‌کرد گفت: من قومی با احتیاط‌تر از ایشان ندیده‌ام. (مغازی واقدی، ج۲، ص۴۶۲-۴۶۳) این پیمان علاوه براینکه مسلمانان را به عنوان یک نظام مستقل برای اولین بار به رسمیت شناخت، صلح ده ساله برقرار کرد که مسلمانان بتوانند از این فرصت برای تبلیغ اسلام استفاده کنند. قبائل مختلف ‌توانستند بدون ترس از قریش با مسلمانان هم‌نوا شوند. در دو سال‌ اول، بیش‌ از تمام سال‌های گذشته، مردم‌ به‌ اسلام‌ روی آوردند که در میان آنان افراد شاخصی چون «عمرو بن‌ عاص‌» و «خالد بن‌ ولید» نیز بودند. این‌ صلح فرصت‌ مناسبی برای‌ توجه‌ به‌ بیرون‌ مرزهای‌ عربستان‌ و آشنا ساختن مردم آن سرزمین‌ها با اسلام را فراهم کرد به طوری که، پیامبر(ص) نامه‌هایی برای سران کشورهای مجاور نوشت و آنان را به اسلام دعوت نمود.(السیره النبویه، ‌ابن ‌هشام‌، ج۳، ص۳۵۱و۳۵۷؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۲، ص۱۲۸؛ مغازی‌ واقدی‌، ج۲، ص۵۷۶٫) به همین جهت قرآن‌ از صلح حدیبیه، تعبیر به «فتح‌ مبین» کرده است.( السیره النبویه، ‌ابن ‌هشام‌، ج۳، ص۳۵۱؛ مغازی‌ واقدی‌، ج۲، ص۴۶۱-۴۶۲٫) هم‌زمان وعده فتح مکه نیز به مسلمانان داده شد. (السیره النبویه، ‌ابن ‌هشام‌، ج۲، ص۲۱۹؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۲، ص۱۰۴٫)

۳-۳- پس از تشکیل حکومت در مدینه و قدرت پیدا کردن مسلمانان، آیه یکصد و نود سوره بقره از مسلمانان می‌خواهد تنها با کسانی که به مسلمانان تجاوز نظامی می‌کنند بجگند ولی خود آغازگر جنگ نباشند که خدا تجاوزگران را دوست نمی‌دارد: «قَاتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَکُمْ وَ لاَ تَعْتَدُواْ إِنَّ اللّهَ لاَ یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ» (بقره،۱۹۰). بعدها رویکرد انقلابی سعی داشت تا اثبات کند این آیه نسخ شده است تا بتواند برای بسط قدرت خود اقدام کند. گویی از آن به بعد، خدا متجاوزان را دوست دارد. در آیه هشتم سوره ممتحنه، خدا از مسلمانان می‌خواهد که با هر کس که با آنان نجنگید و از شهر و دیار خود بیرونشان نکرد، نیکی کنند و حق و حقوقشان را بدهند که خدا اهل قسط و عدل را دوست می‌دارد: «لَا یَنْهَاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقَاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَلَمْ یُخْرِجُوکُم مِّن دِیَارِکُمْ أَن تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ» (ممتحنه،۸) همین جاذبه اخلاقی قدرت سیاسی، باعث شد مردم مناطق دیگر به اسلام روی آورند و از منافع آن بهره‌مند شوند.

۴-۳- بعد از وفات پیامبر اولین و مهم‌ترین اختلاف مسلمانان در تاریخ اسلام، اختلاف بر سر خلافت و جانشینی پیامبر در حکومت بود. در اینجا اکثریتی قوی شکل گرفت و اقلیتی. امیرالمومنین موضع خود را در این خصوص همکاری مصلحانه با اکثریت برای حفظ اساس اسلام اعلام می‌کنند. ایشان در نامه به مردم مصر می‌نویسند: زمانی که پیامبر (ص) به سوى خدا رفت، مسلمانان در موضوع حکومت با یکدیگر درگیر شدند. سوگند به خدا نه در ذهنم مى‌گذشت، و نه در خاطرم مى‌آمد که عرب خلافت را پس از رسول خدا از اهل بیت او بگرداند … ترسیدم که اگر اسلام و طرفدارانش را یارى نکنم، رخنه‌اى در آن بینم یا شاهد نابودى آن باشم، که مصیبت آن بر من سخت تر از رها کردن حکومت بر شماست. حکومت کالاى چند روزه دنیاست و به زودى ایّام آن مى‌گذرد آنگونه که سراب ناپدید شود: «فَلَمَّا مَضَى تَنَازَعَ الْمُسْلِمُونَ الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ فَوَاللَّهِ مَا کَانَ یُلْقَى فِی رُوعِی وَ لَا یَخْطُرُ بِبَالِی أَنَّ الْعَرَبَ تُزْعِجُ هَذَا الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ عَنْ أَهْلِ بَیْتِهِ … فَخَشِیتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الْإِسْلَامَ وَ أَهْلَهُ أَنْ أَرَى فِیهِ ثَلْماً أَوْ هَدْماً تَکُونُ الْمُصِیبَهُ بِهِ عَلَیَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلَایَتِکُمُ الَّتِی إِنَّمَا هِیَ مَتَاعُ أَیَّامٍ قَلَائِلَ یَزُولُ مِنْهَا مَا کَانَ کَمَا یَزُولُ السَّرَابُ.» (نامه ۶۲ نهج البلاغه) آنگونه که امام در خطبه شقشقیه گزارش می‌کنند، امام ‌حدود ۲۵ سال سکوت مصلحانه داشت تا اینکه بعد از قتل عثمان، مردم برای بیعت با وی هجوم آوردند. ابتدا ایشان از پذیرش حکومت امتناع کرد ولی اصرار مردم و احساس مسئولیت در اجرای عدل و قسط، باعث شد که آن را بپذیرند. ایشان در دوران کوتاه حکومت خود با سه شورش و کنش مسلحانه روبرو شد ولی در هیچ یک از آنها، کنش مصلحانه خود را ترک نکرد و تمام تلاش خود را برای جلوگیری از جنگ داخلی صرف کرد ولی موفق نشد که مانع جنگ شود. در جریان جنگ جمل، با نامه و چندین پیک سعی کرد گروه متخاصم را از جنگ باز دارد ولی آنان موافقت نکردند. با این حال ایشان شروع کننده جنگ نبوده است و به فرماندهان جنگ خود توصیه اکید داشت که مبادا جنگ را آنان آغاز کنند. در جریان جنگ صفین، امام در نامه به معقل بن قیس، که فرمانده سپاهی بود که به سمت لشکر معاویه فرستاد، می‌نویسد: جز با کسى که با تو جنگ کند، وارد جنگ نشو … مبادا کینه آنان پیش از آن که آنان را به راه هدایت فرا خوانی، و باب عذر را بر آنان ببندید، شما را به جنگ وادارد: «لَا تُقَاتِلَنَّ إِلَّا مَنْ قَاتَلَکَ، … وَ لَا یَحْمِلَنَّکُمُ شَنَآنُهُمْ عَلَى قِتَالِهِمْ قَبْلَ دُعَائِهِمْ وَ الْإِعْذَارِ إِلَیْهِم.» (نامه۱۲، نهج البلاغه) امام زمانی که مشاهده می‌کند برخی از یارانش به معاویه فحش می‌دهند اعتراض کرده و می‌خواهد به جای افرایش کینه نسبت به معاویه، دعا کنند بین آنان جنگی اتفاق نیفتد و خونی ریخته نشود، اگر هم نقدی بر دشمن خود یعنی معاویه دارند نقد آنان منصفانه باشد و بدی برخی از تصمیم‌های او را به کل شخصیت او تعمیم ندهند، می‌فرماید: من خوش ندارم که شما دشنام دهنده باشید، اما اگر کردارشان را توصیف کرده و حالات آنان را بازگو مى‌کردید به حقیقت نزدیک‌تر، و عذر پذیرتر بود. چه خوب بود بجاى دشنام آنان مى‌گفتید: خدایا خون ما و آنها را حفظ کن، بین ما و آنان اصلاح فرما، و آنان را از گمراهى به راه راست هدایت کن، تا آنان که جاهلند، حق را بشناسند، و آنان که با حق مى‌تیزند پشیمان شده به حق باز گردند: «إِنِّی أَکْرَهُ لَکُمْ أَنْ تَکُونُوا سَبَّابِینَ، وَ لَکِنَّکُمْ لَوْ وَصَفْتُمْ أَعْمَالَهُمْ وَ ذَکَرْتُمْ حَالَهُمْ کَانَ أَصْوَبَ فِی الْقَوْلِ وَ أَبْلَغَ فِی الْعُذْرِ، وَ قُلْتُمْ مَکَانَ سَبِّکُمْ إِیَّاهُمْ اللَّهُمَّ احْقِنْ دِمَاءَنَا وَ دِمَاءَهُمْ وَ أَصْلِحْ ذَاتَ بَیْنِنَا وَ بَیْنِهِمْ وَ اهْدِهِمْ مِنْ ضَلَالَتِهِمْ، حَتَّى یَعْرِفَ الْحَقَّ مَنْ جَهِلَهُ وَ یَرْعَوِیَ عَنِ الْغَیِّ وَ الْعُدْوَانِ مَنْ لَهِجَ بِهِ.» (خطبه۲۰۶ نهج البلاغه) امام در نامه به مالک اشتر به او توصیه می‌کنند که مبادا پیشنهاد صلحی را رد کنی و آسایش سربازان و آرامش فکری و امنیت کشور را از میان برداری: «وَلاَ تَدْفَعَنَّ صُلْحاً دَعَاکَ إِلَیْهِ عَدُوُّکَ وَلِلَّهِ فِیهِ رِضًى فَإِنَّ فِی الصُّلْحِ دَعَهً لِجُنُودِکَ، وَ رَاحَهً مِنْ هُمُومِکَ، وَأَمْناً لِبِلاَدِکَ، (نامه ۵۳ نهج البلاغه) امام در برخورد با خوارج هم تمام سعی خود را به کارگرفت و آنقدر با آنان برای جلوگیری از جنگ و خونریزی سخن گفت که از هشت هزار نفر، دو هزار نفر آنان از جنگ منصرف شدند. (تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۹۷)

۵-۳- امام حسن نیز از ابتدای خلافت خود دغدغه حفظ خون مسلمانان را داشت و در اولین نامه خود به معاویه نوشت: «از خدا بترس و کوشش کن که خون مسلمانان ریخته نشود و کار ایشان نظم گیرد و به صلاح و سلامتی روی نماید.» (الفتوح، ص ۷۵۸) «اگر دست از مخالفت با من برداری و با من که شایسته‌ترین فرد برای خلافت هستم بیعت کنی، بهره بزرگی خواهی برد و به این وسیله خون مسلمانان حفظ خواهد شد و آتش جنگ و اختلاف و تیرگی فرو خواهد نشست.» (مقاتل الطالبین، ص ۷۴و۷۵) « قیس بن سعد» اولین کسی بود که خواست، به شرط جنگ با منحرفان، با امام بیعت کند ولی امام این شرط را نپذیرفت و از او به شرط عمل به کتاب خدا و سنت بیعت خواست. امام به این نتیجه رسیده بود که شرایط پیش‌آمده مناسب جنگ نیست و آنگونه که دینوری می‌نویسد در «ساباط»، نزدیک مدائن برخاسته و رو به یارانی که تمایل به جنگ نداشتند فرمود: «من معتقد نیستم کاری را که دوست ندارید بر شما تحمیل کنم.» و خطاب به کسانی که مشی خوارج داشتند گفت: «آنچه من برای شما می‌خواهم بهتر است از آن چیزی است که شما برای خویش می‌ندیشید پس با من مخالفت نکنید و رای مرا بپذیرید.» (مقاتل الطالبین، ص۸۲) خوارج به او حمله کردند و او را چون پدرش مشرک و کافر خواندند. امام حسن، پس از صلح با معاویه بر منبر رفت و فرمود: ای مردم خدا شما را به اولین ما هدایت کرد و به آخرین خون شما را حفظ کرد. اینک من با معاویه مسالمت نمودم، «ایها الناس ان الله هداکم باولنا و حق دمائکم بآخرنا و قد سالمت معاویه» (تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۴۲)

۶-۳- معاویه خلاف قرارداد منعقده با امام حسن، که مطابق آن نباید کسی را جانشین خود سازد و باید تعیین خلیفه بعد را به انتخاب مردم واگذارد، یزید را جانشین خود کرد. یزید از امام حسین خواست که با او بیعت کند و امام از بیعت با یزید امتناع ورزید و به مکه مهاجرت کرد. مردم کوفه که از این حادثه مطلع شدند از امام خواستند که امامت آنان را بر عهده گیرد. امام راهی کوفه شد ولی لشکر حر جلو او را گرفتند. حر، از امام توضیح خواست که چرا به سمت کوفه می‌رود. امام دعوت مردم را دلیل حرکت خود به کوفه اعلام کرد و گفت: اگر از آمدن‌ من‌ ناراحت‌ و نگران‌ هستید، به‌ همان‌ جایی‌ که‌ از آنجا آمده‌ام‌ باز می‌گردم‌: «انصرفت الی المکان الذی جئت منه الیکم» (ارشاد مفید، ج۲، ص۸۰) در سخنان بعد خود باز خطاب به لشکر حر فرمود: اگر رهبری‌ ما را خوش‌ ندارید … هم‌ اکنون‌ از نزد شما باز می‌گردم‌: «انصرفت عنکم» (همان، ص۸۱) حر مانع بازگشت امام شد. برخی از یاران از امام خواستند که قبل از رسیدن نیروی کمکی با آنان بجنگد ولی امام این پیشنهاد را نپذیرفت و فرمود: ما شروع‌ کننده‌ی‌ جنگ‌ نخواهیم‌ بود: «ما کنت لابدأهم بالقتال» (همان،ص۸۶) عمر بن‌ سعد با نیروی بسیاری به کمک حر آمد. او هم دلیل آمدن امام به عراق را سوال کرد و امام‌ همان جواب‌ راد داد: مردم‌ عراق‌ مرا دعوت‌ کرده‌اند. اکنون‌ اگر از آمدن‌ من‌ کراهت‌ دارید، باز می‌گردم‌: «فانا انصرف عنکم؟» (همان،ص۸۷) عمر سعد به ابن زیاد نوشت: حسین‌ بن‌ علی‌ آماده‌ است‌ تا‌ به‌ مکانی که از آنجا آمده برگردد: «ان یرجع الی المکان الذی هو منه اتی» (همان، ص۸۹) ولی ابن زیاد به فرمان یزید، امام حسین بین بیعت اجباری یا جنگ مخیر کرد و ایشان پاسخ داد: نه‌ دست‌ خواری‌ می‌دهم‌ و نه‌ چون‌ بندگان‌ فرار می‌کنم. (همان،ص۹۰) او در روز عاشورا هم جنگ را شروع نکرد تا آنان حمله کردند و حضرت از خود دفاع نمود تا با یاران خود شهید شد.

۷-۳- به دنبال حادثه عاشورا، در بین شیعیان نوعی بحران سیاسی پدیدار شد. به طوری که نوبختی (متوفی۳۰۰) می نویسد: مردم به حیرت افتادند که کار امام حسین(ع) درست بود یا کار امام حسن(ع)، حسن حکومت و لشکر بسیار داشت و دشمنش ضعیف بود، با این حال صلح کرد. حسین حکومت نداشت، لشکرش ضعیف بود و دشمنش قوی و جنگید و شهید شد. این شکاکیت عده‌ای را از تشیع منصرف کرد. شرایط اجتماعی شیعیان، به گونه‌ای بود که تشنه انتقام بودند و رویه حسینی را می‌پسندید. آنان که شیعه ماندند، نمی‌توانستند امامت را از انقلابی‌گری و مبارزه قهر آمیز تفکیک کنند، به همین جهت راهشان را از امامان شیعه جدا کردند. عده‌ای به محمد بن حنفیه پسر دیگر امام علی بن ابی طالب(ع) پیوستند. (فرق شیعه، النوبختی، ص۲۶) عده‌ای به امامت هر که از آل محمد که مورد توافق و رضایت شورای اهل‌بیت بودند، متمایل شدند. (فرق شیعه نو بختی، ترجمه مشکور، ص۳۹) این عده از شیعیان به مواضع انقلابیِ خشنِ خوارج روی آورده بودند، غافل از اینکه اسلام به تعبیر امام باقر(ع) صبر و وسعت نظر زیادی دارد و با تفسیر سخت‌گیرانه که خوارج، به دلیل جهالت خویش از دین داشتند و کار را بر زندگی روزمره خود سخت می‌کردند و دست از زندگی عادی برمی‌داشتند، موافق نیست: «کَانَ یَقُولُ إِنَّ الْخَوَارِجَ ضَیَّقُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ بِجَهَالَتِهِمْ إِنَّ الدِّینَ أَوْسَعُ مِنْ ذَلِکَ.» (من لایحضره الفقیه، ج۱، ۲۴۷)

امام سجاد، امام باقر و امام صادق(ع) رویکردشان مصلحانه بودند و مختار تحت حمایت محمد بن حنفیه، برادر امام حسین، فرزندان محمد بن حنفیه، «زید بن علی» فرزند امام سجاد و سادات حسنی مثل عبد الله بن حسن بن حسن و علویان رویکرد مسلحانه داشتند. جریان اول سعی داشت تا با فعالیت فرهنگی از مقابله نظامی و عملی با حاکمیت خودداری کند ولی جریان دوم درصدد بود تا با قیام مسلحانه علیه حاکمان ظالم به مقابله با آنان برخیزد. این افراد نمی‌توانستند امامت امام سجاد (ع) را بپذیرند که سعی داشت رویه مصلحانه را قاعده کند، و حرکت خشونت بار و انقلابی تشکیل حکومت را به قیام قائم آل محمد، موکول نماید. روشن است که این موضع امام به معنای سازش و تایید حاکمیت جور نبود بلکه تضمین دوام اندیشه شیعه با کمترین تلفات بود. حضرت سجاد معتقد بود قیام قبل از قیام قائم مثل پرواز پرنده قبل از بال در آوردن است که جز مرگ و نابودی و بی خانمانی نتیجه‌ای ندارد.(وسایل الشیعه، ج۱۱، ص۳۶، ح۲)

به امام سجاد(ع) خرده گرفته طعنه می‌زدند که عافیت پیشه کرده و امر به معروف و نهی از منکر را ترک کرده است. ایشان در پاسخ منتقدین خود پاسخ می‌داد که: کسی که امر به معروف و نهی از منکر را ترک گوید، همچون کسی است که کتاب خدا را کنار نهاده و بدان پشت کرده است؛ مگر آنکه در حال تقیه باشد. قید تقیه رویکرد جدید شیعه بود. گویا هنوز مفهوم «تقیه» فراگیر نشده بود که از امام ‌پرسیدند: «تقیه» چیست؟ امام سجاد پاسخ داد: تقیه ترس از زورگوی سرکشی است که در ظلم یا طغیان افراط نماید: «یخاف جباراً عنیداً یخاف أن یفرُطَ علیه أو أن یَطغی.» (طبقات الکبری، ابن سعد، ج۵، ص۲۱۴) این رویکرد نفی انقلابی‌گری و گرایش به رویکرد کنش آرام که بتواند نیرو و سرمایه و دین مردم را حفظ کند توسط امام سجاد عنوان شد و زمان امام باقر تا حدودی بسط داده شد و توسط امام صادق تبیین گردید، سپس رویه همه ائمه و علمای شیعه گشت.

آنگونه که کلینی در کافی نقل می‌کند زید، فرزند امام سجاد با برادر خود امام باقر(ع) از قصد مبارزه مسلحانه خود علیه حکومت امویان گفت و از امام نظر خواست. امام ‌فرمود: شتاب مکن که خدا به واسطه شتاب بندگانش شتاب نمی‌کند. بر خدا سبقت نگیر که گرفتاری، ناتوانت می‌کند و به خاک می‌اندازدت. زید خشمگین شد و گفت: آن کس که در خانه نشیند و پرده را بیندازد و از جهاد جلوگیری کند، امام نیست. امام، از خاندان ما کسی است که از حوزه خود و از رعیتش دفاع کند و دشمن را از حریم خود دور سازد. امام باقر از برادر خود پرسید: ای برادر بر آنچه می‌گویی دلیلی هم از کتاب خدا یا برهانی از قول پیامبر داری؟ سکوت زید باعث شد امام به سخن خود ادامه دهد که اگر به کار و راه خود یقین داری و شک و تردیدی برایت باقی نمانده است، هر چه خواهی انجام ده، ولی باید بدانی برای از میان رفتن سلطنتی که به پایان خود نرسیده است نباید قیام کنی. به خدا پناه می برم از امامی که وقت شناس نباشد. برادر! به خدا پناه می‌برم از اینکه فردا در کناره شهر به دار آویخته شوی. آنگاه از چشمان حضرت اشک جوشش کرد.(الکافی ، ج۲، ص۳۴۲-۳۴۳) پس از چندی زید به همین صورت به شهادت رسید.

امام صادق(ع) با تفسیر آیاتی به یاران خود فهماند که تقیه اصلی از اصول دینی است. در تفسیر آیه إن أکرمکم عند الله أتقکم، فرمود: محترم‌ترین شخص نزد خدا آگاه‌ترین آنها به تقیه است. در تفسیر آیه «یدرؤن بالحسنه السیئه» حسنه را تقیه و سیئه را فعالیت شفاف معرفی کرد و در تفسیر «لا تستوی الحسنه و لا السیئه» حسنه را تقیه و سیئه را شفاف عمل کردن دانست و فرمود: از پدرم شنیدم که نزد من محبوب‌تر از تقیه نیست. از خود امام صادق(ع) در اهمیت تقیه نقل شده است که نُه‌دهم دین در تقیه است. خدا به چیزی محبوب‌تر از تقیه عبادت نشده است. هر که تقیه نداشته باشد دین و ایمان ندارد. تقیه خیر من و شماست و خدا از ما همین را خواسته است. تقیه حافظ مومن است و با آن مردم در آرامش و صلح به سر می‌برند.(الکافی، ج۲، ص۲۱۸-۲۲۱) سیاست تقیه تا زمان امام رضا (ع) ادامه پیدا کرد و یکی از دلایلی که باعث شد پیشنهاد مأمون برای ولیعهدی را نپذیرد همین بود که موجب این پرسش شد که سیاست تقیه تا چه زمان ادامه دارد و ایشان پاسخ داد تا زمان قیام امام زمان.(ابن بابویه، کمال الدین و تمام النعمه، ۲جلد، ص۳۷۱) گویی در نظر امام وظیفه سیاست انقلابی به حضرت مهدی واگذار شده است. گویی ائمه برای حفظ مال و جان و آزادی و امنیت و رفاه و زندگی انسان‌ها در کنار حفظ دین و عدالت نوعی اصالت قائل بودند. گویی بر این باور بودند که بدون آزادی و امنیت و رفاه سخن از حفظ دین و عدالت ممکن نیست.

شاهدی تاریخی برای عدول از این رویکرد از ائمه شیعه در دست نیست و رمز ماندگاری اندیشه شیعه همین بوده است. برعکس از جریان‌های انقلابی و تندرو شیعه از قبیل زیدیه، اسماعیلیه و دیگر علویان مبارز که همه غیر اثناعشری بودند و با قدرت‌های رویاروی خود مبارزه علنی می‌کردند چیز زیادی باقی نمانده است. البته زیدیه توانستند مدتی  در ایران دولت دیلمیان و اسماعیلیه دولت اسماعیلیه و صوفیه دولت صفویه را شکل دهند. با وجود اسماعیلیه و صوفیه ونبود زیدیه در ایران، و نبود مذهب زیدیه در اصل مصوب جلسه هجدهم بررسی نهایی قانون اساسی، به عنوان گروه رسمی (مشروح مذاکرات، ج۱، ص۴۷۲) مشخص نیست چرا و چگونه زیدیه در قانون اساسی جمهوری اسلامی به رسمیت شناخته شده ‌است. (اصل دوازدهم قانون اساسی)

۸-۳- موضع تقیه توسط علمای شیعه به تبع ائمه ادامه یافت، به طوری که شیخ صدوق در کتاب اعتقادات خود تقیه را همچون نماز، واجب دانسته است: «اعتقادنا فی التقیه أنّها واجبه ، من ترکها کان بمنزله من ترک الصلاه.» ص۱۰۸) و آن را چون نماز، برای همیشه تا قیام امام زمان مستمر گرفته و قیام و انقلاب سیاسی در عصر غیبت را حرام دانسته است: « و التقیّه واجبه لا یجوز رفعها إلى أن یخرج القائم علیه‌السلام ، فمن ترکها قبل خروجه فقد خرج عن دین الله و دین الإمامیه و خالف الله و رسوله و الأئمّه.ص۱۰۸) شیخ صدوق درمورد تقیه تفاوتی بین زمان ترس از دشمن و عدم آن نمی‌گذاشت حال آنکه شیخ مفید بر این تفاوت، تأکید داشت و معتقد بود که وجوب تقیه تنها در همان زمان ترس از طاغوت است و در صورت نبود ضرر، تقیه واجب نیست. (تصحیح الاعتقاد، ص۱۱۵) همین دیدگاه شیخ مفید به لحاظ تئوری پذیرش عام پیدا کرد با وجودی که در عمل به دیدگاه شیخ صدوق عمل می‌شد.

قرن نوزده و بیست، قرن ایدئولوژی بود. این دوره را  عصر انقلاب نیز لقب داده‌اند. اهمیت انقلاب در ایران هم چون مناطق مختلف دیگر دنیا، از مشروطیت قابل پیگیری است. از این زمان موضوع تقیه به مرور تضعیف می‌شود و عملاً علمای شیعه از آن عدول کرده تا در این اواخر، امام خمینی فتوا به حرمت تقیه داده و گفتند: ‏‏«اصول اسلام در معرض خطر است؛ قرآن و مذهب در مخاطره است؛ با این احتمال، تقیه حرام است و اظهار حقایق واجب. ولو بلغ ما بلغ»‏‏ ‏‏(صحیفه امام، ج ۱ ، ص ۱۷۸)‏. به نظر ایشان روایات نفی کنش سیاسی و انقلابی در عصر غیبت، مخالف وجوب امر به معروف و نهی از منکر در قرآن است و با همه کثرت، این روایات اعتباری ندارند. مواضع امام خمینی مورد پذیرش مردم و دیگر علما هم قرار گرفت و در نتیجه دولت جمهوری اسلامی تشکیل شد.

با تشکیل دولت جمهوری اسلامی و اقتدار شیعه، چون گذشته خطری شیعیان را در درون امت اسلامی تهدید نمی‌کند بلکه امروزه یک دولت در مقابل چندین دولت و ابرقدرت قرار گرفته است و مناسبات مربوط به کنش انقلابی و مسلحانه یا کنش مصلحانه از سطح خرد به سطح کلان و در عرصه بین‌المللی خودنمایی می‌کند. در این صورت اتخاذ مواضع انقلابی و مسلحانه، احتمال در معرض خطر قرار گرفتن کل منافع ملی وجود دارد.

۴- اینک پرسش این است که کشور ایران که در برابر دولت‌های بزرگ قرار ‌گرفته است رفتارش باید تا چه حد با قواعد گذشته شیعه منطبق باشد؟ آیا تقیه در فقه شیعه منحصر به روابط شخصی با اکثریت اختصاص دارد و در عرصه بین‌الملل قابل طرح نیست؟ آیا در این برهه از تاریخ، قرار است تا اقلیت ضعیف بر اکثریت قوی پیروز شود؟ این موضوع در عرصه کلان با چه ملاکی اندازه‌گیری می‌شود؟ آیا سیاستگذاران این کشور شیعه، به این نتیجه رسیده‌اند که بال این پرنده به اندازه‌ای قوی شده است که می‌تواند به سلامت در برابر عقابهای تیز پرواز جولان دهد و جامعه شیعه را به سرمنزل مقصود برساند و دیگر دوران تقیه و مدارا و زیست مسالمت آمیز و کار فرهنگی به سرآمده و برای رواج و سیطره تفکر شیعه باید با اقتدار، انقلابی و نظامی عمل کرد؟ یا اینکه حاکمیت در ایران هنوز در شرایط تقیه قرار دارد و باید سیاست و زیست مدارا با جهان را در پیش گرفت تا بال این پرنده به اندازه کافی قوی شود چنان قوی که برای جهانیان حرفی جذاب پیدا کند؟ آیا باید کنش امنیت‌جویانه، مصلحانه، تقیه و مدارای شیعه، مبنا قرار گیرد و در مقابل دشمن ابرقدرت نظامی، اقتصادی و سیاسی، اساس را حفظ منافع ملموس و عقلایی ملی قرار داد یا نابودی همه سرمایه‌های اجتماعی، ساختارهای اقتصادی و انسانی و دینی را هزینه کرد و دست از مبارزه با قدرت‌های بزرگ برنداشت تا اصل مبارزه خدشه‌ناپذیر بماند؟ چگونه است که در سطح خرد فتوا داده می‌شود کسی: «اگر بداند یا گمان کند که انکار [منکر] او موجب ضرر جانی یا آبرویی یا مالی، که مورد توجه است، بر او یا بر یکی از مربوطین او، مانند خویشان و یاران و همراهانش می‌شود، انکار واجب نیست و از او ساقط می‌شود.» ولی در عرصه سیاسی کشور و در سطح بین‌الملل، باید مواضع شیعه و اهل سنت جا به جا شود و شیعه تقیه را حرام و اهل سنت آن را جایز بداند؟ کشورهای اهل سنتی چون ترکیه، مالزی، اندونزی و حتی امارات برای حفظ مصالح بلند مدت اقتصادی و منافع ملی خود تقیه و مدارا پیشه کنند و زیرساخت‌های خود را حفظ کنند ولی ما سال‌ها مشغول نبرد و مقابله با قدرت‌های جهانی شویم و زیرساخت‌های خود را از دست بدهیم و مغزها و سرمایه‌های اجتماعی خویش، منابع نسل آینده را صرف این مبارزه کنیم؟ آیا تنگی معیشت و مشکلات عدیده اقتصادی، بهداشتی و محیط زیستی، فرار استعدادهای قوی و اندیشمندان از کشور و ظهور نشانه‌های دین‌گریزی جوانان و مردم از دین که بعضا باعث دین ستیزی به دلیل سیاست‌های امنیتی داخلی و خارجی، می‌شود امر منکری نیست؟ مگر مراجع ما خود نمی‌گویند اگر نهی از منکری باعث ضرر و زیان به اقتصاد و سیاست کشور شود و مردم به دلیل سکوت علما به اصل دین و علمای دین سوء ظن پیدا کنند، سکوت حرام است و بر اساس همین فتوا، سکوت علمای اسلام و رؤسای مذهب، موجب سقوط عدالت آنان می‌شود و نباید به نماز آنان اقتدا کرد و از آنان تقلید نمود و به آنان وجوهات داد؟ (تحریرالوسیله، ج۲، ص۵۳۸-۵۳۹)

محمد نصر اصفهانی

نويسنده اين مباحث، از دانش آموختگان حوزه و دانشگاه بوده و در حوزه قرآن، نهج البلاغه، كلام جديد، اخلاق، تاريخ اسلام و سياست آثاري دارند.

مطالب مرتبط