خدمات متقابل دین و بشر

اول: یکی از موضوعات بحث برانگیز و دشواری‌های فکری عصر ما نسبت بین اخلاق، عرف، عقل، سیاست و قانون بشری از یک سو و دین و شریعت از سوی دیگر است. تفکیک دین و غیر‌دین معمولاً از سه منظر و با سه انگیزه انجام می‌گیرد: ۱- از جانب کسانی که دغدغه حقیقت دارند و مشکلات ارتباط دین و غیردین را در تاریخ تجربه کرده و نیت اصلاح جامعه و جلوگیری از فجایعی دارند که به نام دین در تاریخ به ویژه در عرصه اجتماع و سیاست اتفاق افتاده است. ۲- از جانب کسانی که می‌خواهند دین (چی هست؟) ‌زدایی کنند یا دینی حداقلی به عرصه خصوصی زندگی بشر روانه کنند و دین را از عرصه عمومی بازنشسته سازند. ۳- از جانب کسانی انجام می‌گیرد که می‌خواهند برای مردم دین حداکثری بسازند و  با تبلیغ آن عملاً مردم را از اخلاق، عرف، قانون و تمدن بشری محروم سازند.

هر سه گروه از تفکیک مستدل، ضابطه‌مند، واضح و روشن دین از غیر‌دین عاجز مانده‌اند و توفیق چندانی در این مسیر پیدا نکرده‌اند. آیا در عمل چنین تفکیکی ممکن است؟ آیا چنین تفکیکی مفید است؟ آیا اصولاً دین با غیردین متناقض است و قابل جمع نیست؟

پاسخ اجمالی نگارنده به پرسش‌های فوق این است که: ۱- تفکیک قاطع و روشن دین و شریعت از اخلاق، عرف، عقل، قانون و سیاست ممکن نیست. ۲- دین و غیردین در طول تاریخ چنان در هم تنیده شده‌اند که تفکیک آن با تسامح و با در نظر گرفتن قواعد و شواهدی، از جهتی ممکن و از جهتی ناممکن است. ۳- چنین تفکیکی نه به نفع بشر و نه به نفع دین است چون هر دو قرن‌ها از خدمات یکدیگر بهره برده‌اند و این کار، هر دو را از برکات یکدیگر محروم می‌کند. ۴- دین و شریعت با اخلاق، عرف، عقل، قانون و سیاست قابل جمع است و این دو با یکدیگر متناقض نیستند، تجمیع و ترکیب آنها مشکل منطقی ندارد و گفتگوی این دو باعث رفع و نیز دفع سوء تفاهم‌هایی خواهد شد.

دوم: بهترین دلیل بر امکان ترکیب و تجمیع شریعت با اخلاق، عرف، عقل، قانون و سیاست وقوع آن در جوامع و تمدن‌های گوناگون بشری در طول تاریخ است. بنابر قرائت دینی، مشیت الهی، بر اساس حکمت پروردگاری، موجودیت آدمیان را محقق ساخت. بشر به دلیل ساختار فطری، تکوینی و طبیعی خود بدون اینکه نیازی به شریعت و دینی داشته داشته باشد به صورت امت واحدی زندگی می‌کرد. در این دوره زمانی، قواعد عرفی، اخلاقی و عقل ابتدایی بر زندگی او حاکم بود و بشر برای خود ابزارهای زندگی خود را اختراع می‌کرد و روز به روز حقایقی از آن را کشف می‌نمود. برای زندگی جمعی خود نیز با دیگران قراردادهایی می‌بست. ازدواج می‌کرد، خانواده تشکیل می‌داد، فرزند تربیت می‌کرد، زبان اشاره و الفاظ می‌ساخت و معیشت و اقتصاد و سیاستی در حد اختراعات و اکتشافات خود داشت. تحولاتی که در زندگی بشر ایجاد شده بود مثل انتقال از عصر شکار به عصر کشاورزی، مالکیت و ریاست را بسیار مهم ساخت. این موضوعات برای او در تقابل با دیگران مشکلاتی ایجاد می‌کرد. او برای حل این مشکلات و در عین حال پاسخ به پرسش‌هایش از فطرتش غفلت کرد و به پرستش موجودات خیالی روی آورده بود.[۱] در اینکه چه چیز حق و چه چیز باطل و کدام راه درست و کدام راه نادرست است بین آنها اختلافاتی پدید آمد، که خود پاسخ روشنی برای آن نداشتند.

در این مرحله انبیا آمدند و دین و شریعت آوردند تا با تربیت مردم به کمال انسانیشان، تزکیه و تعلیم کتاب و حکمت اختلافات آنان را که هم ناشی از جهل، نفسانیت و زیاده‌طلبی بود حل کنند. دین برخی مشکلات را حل کرد ولی خود مشکلاتی نیز پدید آورد. تعاملی که آنان با دین پیدا کردند هم جنبه مثبت داشت چون به باروری معنوی بیشتر آنان کمک ‌کرد و هم جنبه منفی داشت چون در تفسیر گزاره‌های دینی، نادانی‌ها و نفسانیات و زیاده‌طلبی اختلافاتی پدید آورد. یک دین با رفتن پیامبرش تحریف می‌شد و نیاز به اصلاح و تحریف زدایی داشت. این نیاز بود که پیامبر جدیدی را برای رفع این سوء برداشت‌های دینی و اخلاقی ضرورت می‌داد.[۲] به مرور رشد عقلانی و تکنیکی بشر ضرورت ختم نبوت را فراهم نموده بود. پیام انبیا با ظهور قرآن و امکان تکنیکی حفظ آن در اختیار بشر قرار گرفت. تعامل و گفتگو بین دستاوردهای بشر و آورده‌های دین و همکاری و مدد رسانی آنان به یکدیگر، تا به امروز ادامه داشته و ادامه خواهد داشت. بنابراین نه دین و شریعت و نه اخلاق، عرف، عقل و قانون بشری قابل محو شدن از صحنه زندگی بشر است. بنابراین بشر دستاوردهای خود را در اختیار انبیا قرار دارد و انبیا آن را با تفسیر معنوی خود معنادار کردند و آن را در اختیار بشر قرار دادند و بشر این محصول را تفسیر کرده و بارورتر ساخت و صدها تفسیر بر آن افزود.

خلاصه اینکه ما در زندگی بشر با دو چیز روبرو هستیم: مادیات و معنویات. دین با مادیات و کمیات کاری ندارد، به این معنا که برای تأمین نیازهای مادی بشر نیامده است و البته مادیات را هم نفی نمی‌کند. خود بشر بر اساس نیازهای تاریخی خود، نیازهای مادی خود را برای خودش تأمین می‌کرده، می‌کند و خواهد کرد. دین از این جهت بر بشر نقدی ندارد. می‌ماند معنویات. معنویات یا امور کیفی زندگی بشر، دو دسته هستند: یک دسته از آنها ارزش‌های دنیوی هستند و یک دسته ارزشهای غیردنیوی و غیبی. ارزشهای دنیوی یا اخلاقیات را نیز، خود بشر به آن دسترسی داشته، دارد و خواهد داشت. حکمت، شجاعت، عفت و عدالت، ارزشهای مشهور ماقبل دینی هستند. اگر دین در این خصوص سخنی دارد تنها ارتقاء و تکمیل آن مکارم اخلاق است. عقلا، قبل از انبیا، با ارزشهای دنیوی یعنی حکمت نظری و عملی آشنا بودند و حتی بر تزکیه متناسب با آن همت می‌گماشتند. با آمدن انبیا بر آن ارزشها به عنوان «معروف»، تأکید شد و ترویج هم شدند و در عین حال ارتقاء هم بخشیده شدند به این معنا که دین برای آنها اثر قربی و اخروی هم قائل شد. این اثر اخروی را خود بشر قادر به درک آن نبود و خود نیز به ناآگاهی نسبت به آن معترف بود. احتمالاً تزکیه و تعلیم حکمت که از اهداف انبیا شمرده شده مربوط به این بخش است. اما یک سلسله ارزش‌های غیردنیوی و کیفی وجود دارد که با تعلیم کتاب و تبیین انبیا محقق می‌شود و هدف اصلی بعثت انبیا، همین بخش است. تزکیه و تعلیم کتاب، خاص امور غیبی یعنی آموزش توحید، رستاخیر، وحی و نبوت است که رسالت اصلی انبیا است. پس هدفی که انبیا برای آن مبعوث شده‌اند تعلیم و تربیت مردم به این ارزشهاست.

مطالعه گزاره‌های دینی و عمل انبیا و اولیای الهی نشان می‌دهد که هدف ادیان معنابخشی به همه آن چیزهایی بوده است که خود بشر قبل از دین داشته است. انبیا رقیب بشر نبوده و نیستند. آنان نمی‌خواسته‌اند تا زندگی مادی و معنوی بشری را کنار بزنند و به جای آن اخلاق، عرف، عقل و قانون جدید بیاورند. باورهای دینی نسبت به دانش، بینش و تمدن هم همین بوده است. روش ادیان همواره این بوده است که مثل هر پدر و استاد با تجربه و آگاه و دنیا دیده، داشته‌های مثبت بشر را تأیید و چیزی که معقول نبوده است را نفی کنند. این نفی و نقد هم جنبه استدلالی داشته و ارشاد آنان به چیزی بوده است که اگر خود آنان تأمل می‌کردند آن را می‌پذیرند، به همین جهت هم پذیرش آن اجباری نبوده است. اجبار و تحمیل دین غالباً از جانب کسانی صورت گرفته است که یا نگرش درستی نسبت به شیوه دین نداشته‌اند و یا دغدغه اصلی آنان کسب قدرت و غلبه بر مخالف و دشمن به هر قیمتی بوده است. بیشترین ضربه را نیز تفکر دینی، از همین افراد خورده است.

بر خلاف آنچه مشهور است وظیفه دین، ارائه قوانین اجتماعی مورد نیاز بشر نیست، این کار خود بشر است و او متناسب با نیازهای خود آن را انجام داده و می‌دهد. دین هم این کار بشر را به شرط جاهلانه نبودن، تأیید بلکه ترویج می‌کند. اگر دین در اخلاق یا قوانین اجتماعی و سیاسی در دوره‌ای از زمان ورود پیدا کرده است، کار او نقش آموزشی و تربیتی داشته است نه ارائه قوانین جاودانه چون ارائه قوانین ثابت برای موضوعات و نیازهای متغیّر عقلاً محال است. اینکه بشر در زندگی اجتماعی نیاز به تعاون و همکاری دارد را خودش تشخیص می‌دهد و دین نمی‌گوید. اینکه در هر قراردادی طرفین باید رضایت کامل داشته باشند امری عقلی، معروف و ثابت است لذا توصیه و تأکید دین به آن محال نیست بلکه چون با کمال و سعادت اخروی انسان ارتباط پیدا می‌کند، دین موظف به بیان آن است ولی اینکه انسان این قاعده را در چه موضوع، چه زمان و چه مکانی اعمال کند کار دین نیست، کار انسان است. بر این اساس دخالت فقها در موضوعات عرفی مادی، زمانی و مکانی خروج از وظایف است. گرفتاری در ظنی است که تخصصی در آن ندارد و نمایانگر حق نیست و به تعبیر قرآن کریم:  ایشان را به این [کار] معرفتى نیست جز گمان [خود] را پیروى نمى‌کنند و در واقع گمان در [وصول به] حقیقت هیچ سودى نمى‌‏رساند: وَ مَا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ إِنَّ الظَّنَّ لَا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئًا (نجم،۲۸) اینکه موضوع تعاون و همکاری که طرفین نسبت به آن رضایت کامل دارند نباید ظلم و اضرار به غیر باشد، امری عقلی، معروف و ثابت است. لذا توصیه و تأکید دین به عدم تعاون بر اثم محال نیست بلکه چون با کمال و سعادت اخروی انسان ارتباط پیدا می‌کند، دین موظف به بیان آن است ولی اینکه انسان این قاعده را در چه موضوع، چه زمان و چه مکانی اعمال کند کار دین نیست، کار انسان است. اصل وفای به عهد، امری عقلی، معروف و ثابت است لذا توصیه دین به آن نه تنها محال نیست بلکه چون با کمال و سعادت اخروی انسان ارتباط پیدا می‌کند، دین موظف به بیان آن است ولی اینکه انسان این عهد و پیمان  را در چه موضوع، چه زمان و چه مکانی اعمال کند کار دین نیست، کار انسان است. در ازدواج، در خرید و فروش، در صلح، در تعیین مرزهای زمینی، دریایی و هوایی، در اعلامیه جهانی حقوق بشر یا کنوانسیون حقوق کودکان اعمال کند، کار دین نیست، کار انسان است. رعایت تساوی در جایی که همه حق برابر دارند امری عقلی و ثابت است لذا توصیه دین به آن محال نیست بلکه چون با سعادت اخروی انسان ارتباط پیدا می‌کند دین موظف به بیان آن است ولی اینکه انسان این قاعده را در چه موضوع، چه زمان و چه مکانی اعمال کند کار دین نیست، کار انسان است.

سوم: آنچه که دین اسلام در بخش عملی و اخلاقی ارائه کرد، در بین اعراب بی‌سابقه نبود. آنچه در بین اعراب بی‌سابقه بود، عمدتاً به عقاید نظری و اصلی دین مربوط بود و هر آنچه از لوازم منطقی آن عقاید محسوب می‌شد. به گزارش قرآن کریم با ظهور انبیاء به ویژه پیامبر اسلام، برای مردم سه چیز، نو و بی‌سابقه بود و آنان از طرح آن توسط انبیا شگفت‌زده شده بودند:

۱- اینکه انسانی از جانب پروردگار عالم پیامی گرفته باشد، برای آنان تازگی داشت و البته غیرقابل قبول بود. به نظر آنان ارتباط انسان با خدا به طور مستقیم ممکن نبود. علت اصلی بت‌پرستی آنان هم همین بود که می‌گفتند انسان نیازمند شفیع و واسطه برای استجابت دعا و تقرب به او است و این بت‌ها همین کارکرد را دارند.[۳]

بنابراین  اینکه پیام آوری از جانب او مأمور شده باشد مردم را هشدار دهد و مومنانی را که در راه پروردگارشان صادقانه قدم برمی‌‌دارند را مژده دهد، عجیب بود: «أَکَانَ لِلنَّاسِ عَجَبًا أَنْ أَوْحَیْنَا إِلَى رَجُلٍ مِنْهُمْ أَنْ أَنْذِرِ النَّاسَ وَ بَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ قَالَ الْکَافِرُونَ إِنَّ هَذَا لَسَاحِرٌ مُبِینٌ» (یونس،۲)

۲- اینکه در پیام این انسان آمده است که آفریدگار یگانه عالم، پروردگار یگانه عالم هم هست و الهه و پرودگاری غیر از او در این عالم نیست برای آنان تازگی داشت چون به نظر آنان هر بخشی از عالم دارای مدیر و الهه‌ای مجزا بود. به همین جهت آنان بر شرک خود مقاومت کرده و معتقد بودند یگانگی الهه و لا اله الا الله سخنی بی‌اساس است که در آیین‌های اخیر هم مطرح نشده است: «وَ عَجِبُوا أَن جَاءهُم مُّنذِرٌ مِّنْهُمْ وَ قَالَ الْکَافِرُونَ هَذَا سَاحِرٌ کَذَّابٌ، أَجَعَلَ الْآلِهَهَ إِلَهًا وَاحِدًا إِنَّ هَذَا لَشَیْءٌ عُجَابٌ، وَ انطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَ اصْبِرُوا عَلَى آلِهَتِکُمْ، إِنَّ هَذَا لَشَیْءٌ یُرَادُ مَا سَمِعْنَا بِهَذَا فِی الْمِلَّهِ الْآخِرَهِ إِنْ هَذَا إِلَّا اخْتِلَاقٌ» (ص، ۴-۷) لازمه منطقی اعتقاد به پروردگار واحد، پرستش بی واسطه او و تقرب جویی به او برای سعادت بود.

۳-  سومین موضوع شگفت‌انگیز و نوظهور برای آنان این بود که انسان پس از پوسیده شدن، بار دیگر زنده شود و پاسخگوی اعمال اختیاری خویش باشد. همه جوامع بشری به نوعی به ادامه زندگی پس از مرگ باور داشتند. این باور یا به شکل تناسخ یعنی زندگی‌های متعدد روا بود یا تداوم ضعیف آن تا زمان بقاء کالبد و قبل از پوسیدگی کامل بدن بود.  مومیایی کردن کالبدها، این زندگی بشر را دوام می‌بخشید ولی اینکه انسانی بعد از پوسیدن کامل کالبد دوباره زنده شود و به همه اعمال او رسیدگی شود، نکته شگفت‌انگیزی برای آنان محسوب می‌شد. کافران می‌گفتند: این هشدار دهنده عجیب، چیز عجیبی می‌گوید و آن اینکه زمانی که ما مردیم و خاک شدیم باز زنده می‌شویم، چنین بازگشتی بسیار بعید است: «بَلْ عَجِبُوا أَنْ جَاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ فَقَالَ الْکَافِرُونَ هَذَا شَیْءٌ عَجِیبٌ، أَإِذَا مِتْنَا وَ کُنَّا تُرَابًا ذَلِکَ رَجْعٌ بَعِیدٌ» (ق،۲-۳)[۴]

از این سه موضوع که بگذریم بقیه اموری که دین طرح می‌کرد برای بشر شگفت‌انگیز و تازه نبود و مردم از آن احساس بیگانگی نمی‌کردند. وظایف و ارزش‌های جهان‌شمولی وجود دارد که محصول فطرت یا دست‌آورد خرد بشر و براساس توافق آدمیان با یکدیگر است مثل پایبندی به زبان مشترک، زندگی مشترک، اهداف مشترک. ادیان بر همان ارزش‌های فطری و توافقی بشری صحه گذاشتند، چون در غیر این صورت، هرآنچه غیر آن طرح شود برای آنها نه تنها ارزش نیست، مفهوم هم نیست. اگر قرآن خود را ذکر یا موعظه نامیده است ذکر و موعظه به چیزی است که مقبول خود بشر است و البته ممکن است خود بشر در دوره‌ای هم از آن غفلت کند، ناصح خیرخواهی آن را به یادش می‌آورد.

بنابراین اگر دین می‌گوید آنچه می‌گوییم از این جهت است که تعقل کنید، تا تفکر کنید، شاید هدایت شوید و امید است که به رستگاری برسید،[۵] به این دلیل است که این امور نتیجه تفکر و تعقل مقبول خود انسان هم است و هدایت و رستگاری مطلوب خود اوست. اگر می‌گوید میان خود صلح برقرار کنید و صلح را بر اساس عدل و قسط منعقد کنید. خدا اهل قسط را دوست می‌دارد.[۶] صلح، عدل و قسط حقیقت شرعی و اختراع شارع نیست، بلکه همان صلح، عدل و قسط شناخته شده‌ای است که آرمان خود بشر است. دین تنها انسان را متوجه و توصیه به مقبولات خود او می‌کند. اگر موعظه به امانت‌داری و قضاوت به عدل کند هم، چنین است.[۷]  اگر به عدل و احسان امر کند و از فحشا و منکر و تجاوزگری نهی کند، متذکر اموری شده و موعظه به چیزی کرده است هر عاقلی آن را قبول دارد و امر و نهی به چیز نو نیست.[۸] پس در سخن انبیا از آن نظر که انبیا هستند و عقلا از آن نظر عقلا هستند، در امور اجتماعی تفاوتی نیست، انبیا مطالبه اداء پیمان فطری خدا با عقلا را که از آن غفلت کرده‌اند آمده‌اند فَبَعَثَ فِیهمْ رُسُلَهُ، وَ وَاتَرَ إِلَیْهِمْ أَنْبِیاءَهُ، لِیَسْتَأْدُوهُمْ[وَاتَرَ إلیهم أنبیاءهُ: أرسلهم وبین کل نبیّ ومَن بعده فتره، وقوله «لِیَسْتَأدُوهُمْ»: لیطلبوا الاداء ۵۲] مِیثَاقَ فِطْرَتِهِ، وَیُذَکِّرُوهُمْ مَنْسِیَّ نِعْمَتِهِ، وَیَحْتَجُّوا عَلَیْهِمْ بَالتَّبْلِیغِ، وَیُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ،.[۹] خالق عقل و وحی یکی است و بنابر روایتی هیچ پیامبری به پیامبری نمی‌رسد مگر اینکه عقل او از همه افراد جامعه‌اش کامل‌تر می‌شود.[۱۰] با توجه به همین نکته باید حجت ظاهر و باطن را دارای منشاء واحدی دانست. چنانکه در روایت از موسی بن جعفر(ع) است گفته شده است: «إِنَّ لِلَّهِ عَلَى‏ النَّاسِ‏ حُجَّتَیْنِ‏ حُجَّهً ظَاهِرَهً وَ حُجَّهً بَاطِنَهً فَأَمَّا الظَّاهِرَهُ فَالرُّسُلُ وَ الْأَنْبِیَاءُ وَ الْأَئِمَّهُ وَ أَمَّا الْبَاطِنَهُ فَالْعُقُول»[۱۱]

چهارم: شاهدی از هیچ پیامبری از پیامبران ابراهیمی نداریم که بخواهد اهمیت اخلاق، عرف، عقل یا قانون را نادیده گرفته و برای آنها بدیلی ارائه کند یا پیشنهاد کنار نهادن دستاوردهای اخلاقی، عقلی و علمی بشر را داده باشد. هیچ پیامبری منکر علم، منکر عقل، منکر عرف، منکر قانون، منکر سیاست و منکر تمدن بشر نبوده است. زمانی که خدا پیامبر خود را مأمور می‌کند که پیروان خود را به عرف امر کند و از آنچه رفتار جاهلانه است دوری کند: «وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِینَ» (اعراف،۱۹۹) می‌خواهد فاصله بین عرف، قانون، سیاست و تمدن با دین و شریعت را بردارد. آنچه از آیه فوق به دست می‌آید این است که دین خواستار استمرار عرف است و پیامبر هم باید مروج عرفی باشد که جاهلانه نباشد. عرف سه قسم است: عرف عقلی، عرف غیرعقلی و عرف ضدعقلی. شرع عرف عقلی و غیرعقلیِ اعتباری را نه تنها توصیه بلکه تبلیغ هم می‌کند ولی با عرف عقل‌ستیز نه تنها رابطه خوبی ندارد بلکه آدمیان را از آن برحذر می‌دارد.

عرف با معروف یکی است و منظور از آن، هر فرهنگ شایسته‌ای است، که نزد مردم مقبول افتاده و رواج داشته باشد. عرف و معروف شامل فرهنگ، اجتماع، اقتصاد، سیاست و قانون هم هست. تشخیص نیک و شایسته بودن عرف با جمع عقلا است با جمع جاهلان نیست. فرامین اجتماعی‌فرهنگی شارع تأکید بر عرف و معروف است. بنابراین اگر شریعت با ربا، قمار و شراب‌خواری سرسازش ندارد به دلیل آن است که هیچ عاقلی از آن نظر که عاقل است با ربا، قمار و شراب منجر به بدمستی موافق نیست و آن را عملی جاهلانه و مضر به حال اجتماع می‌داند ولو اینکه در بین جاهلان و حتی عقلا نه از آن نظر که عاقل هستند بلکه از آن نظر که مقلد فرهنگ عمومی هستند رایج باشد. سخن شارع هم اگر بخواهد مقبول افتد باید مثل سخن هر عاقلی، منطقی، سازوار باشد و در قضاوت موارد مشابه، یکسان و باوجدان و بی‌طرفانه باشد. این مجموعه اگر بخواهد مردمِ غافل از امر عقلی را به امر عقلی ارشاد و راهنمایی کند باید به گونه‌ای باشد که هر عاقلی اگر منطق شارع را بشنود و با معیارهای عقلانی به موضوع توجه کند، آن را تایید می‌کند.

اگر قاعده عرف‌گرایی شریعت را فراگیر دانستیم با تحول عرف و فرهنگ – چه فردی و چه اجتماعی آن – دین هم از خطر جمود و کهنگی رها شده و همواره به روز خواهد بود و متدینین از برکات عرف و علم و عقل زمانه بهره می‌برند. تداوم روند ترویج و تأکید بر عرف و معروف، بعد از پیامبر، بر عهده پیروان راستین اوست. چنانکه گفته شده است: «شما بهترین امتى هستید که بین مردم پدیدار شده‌اید: به کار پسندیده فرمان مى‏ دهید و از کار ناپسند بازمى‌دارید و به خدا ایمان دارید؛ کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّهٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ» (آل‌عمران،۱۱۰)

پنجم: پرسش مهم در اینجا این است که آیا تأکید دین بر امور عرفی و تبلیغ عقل، تدبر، تفکر، تفقه و علم، حرف تازه‌ای، جز تأکید به سیره عقلا و ارشاد به امر عقلی ندارد؟ در این صورت چنین کاری نیاز به پیامبر ندارد و عقلای جامعه برای توصیه و تبلیغ آن کفایت می‌کند؟ پاسخ این است که عقلا، تنها حسن و قبح پیامد‌های طبیعی رفتاری بشر را مشاهده و تجربه کرده و در مورد آن اظهار نظر اخلاقی یا حقوقی می‌کنند. ممکن است به نفس حسن یا قبح برخی از رفتارها مثل حسن وفای به عهد، عدالت و احسان و قبح نقض عهد، ظلم و تجاوز‌ به صورت عقلی یا شهودی واقف شود یا مصادیق آن حسن و قبح‌ها را تشخیص دهد ولی خرد بشر به خوبی واقف است که پیامدهای درازمدت رفتارهای انسان فراتر از برد معرفتی اوست و خرد بشر صلاحیت اظهار نظر در مورد آن را ندارد.

به نظر بشر، اگر ماوراء ذهن بشر وجود واقعی داشته باشد، باید خود دست‌به کار شود و اطلاعات لازم را در اختیار وی قرار دهد. کارکرد ادیان همین است و از همین جاست که رسالت انبیا آغاز می‌شود. به همین جهت در قرآن آمده است که کارکرد رسولان بشارت و هشدار نسبت به پیامدهای مثبت و منفی رفتار و باورهای انسان‌ها در آخرت است تا آنان نگویند که چرا خدا به ما اطلاع‌رسانی نکرد: «رُّسُلًا مُّبَشِّرِینَ وَ مُنذِرِینَ لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّهٌ بَعْدَ الرُّسُلِ» (نساء،۱۵۶) بنابراین دین در دنیا با عرف بشری غیرجاهلی همراه است و بر همان تأکید دارد، ولی با توجه به میزان پیامدهای اخروی، آن را ترویج می‌کند و به تأثیرات درازمدت و اخروی اصول آن خبر می‌دهد.

ششم: اجرای این شیوه توسط مولا علی(ع)، در عرصه سیاست، الگوی روشن و راهنمای خوبی است. معروف امر شده، توسط امیرالمومنین(ع) به مالک اشتر، وفای به عهد و پایبندی به پیمان و قرارداد است. منکر نهی شده، نقض عهد، پیمان و قرارداد است که تنها شأن جاهل شقی است.

حضرت در فرازی از عهدنامه مذکور می‌فرماید: ای مالک، اگر میان خود و دشمنت پیمان یا قرارداد صلحی بستى، یا به واسطه پیمانی، لباس امنیت بر کسی پوشاندى یعنی به او پناهندگى دادی، باید به عهدت ملتزم باشی و قرارداد خود با او را محترم بشماری و امانى که داده‌اى را، کاملاً رعایت نمایی: «وَ إِنْ عَقَدْتَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ عَدُوِّکَ عُقْدَهً، أَوْ أَلْبَسْتَهُ مِنْکَ ذِمَّهً، و فَحُطْ عَهْدَکَ بِالْوَفَاءِ، وَ ارْعَ ذِمَّتَکَ بِالاَْمَانَهِ،» ضمانت اجرای این عهد و پیمان، به دلیل اهمیتی که نفس عهد و پیمان دارد، به نظر حضرت این است که از سوی رأس قدرت اجرایی کشور، تا پای جان تضمین شود. به همین جهت، می‌فرمایند: ای مالک برای حفظ مفاد عهد و پیمانی که بسته‌ای باید جانبازی کنی و برای اجرای آن، جان خود را سپر هر بلایی قرار دهی: «وَ اجْعَلْ نَفْسَکَ جُنَّهً دُونَ مَا أَعْطَیْتَ».

هفتم: پرسش این است که منشأ اصل حقوقی و قانونی چیست؟ آیا قاعده اخلاقی و عرفی وفای به عهد، که از آن قاعده حقوقی و سیاسی هم منشعب شده است، دینی و مذهبی است یا قاعده‌ای عرفی و برون دینی است؟ در پاسخ به این پرسش باید گفت پایبندی به عهد و پیمان و قراردادها، وجه مشترک اخلاقی همه آدمیان است و این قاعده، اخلاقی جهانی است که آدمیان علی‌رغم اختلاف مرام‌ها و گرایش‌ها و تشتت دیدگاه‌ها، به اهمیت و ارزش آن واقف بوده و به آن پایبند هستند. اگر قواعد اخلاقی، عرفی و حقوقی مشترک بین متشرع و غیرمتشرع وجود نداشته باشد حاکمیت دینی چگونه می‌تواند با غیر هم کیش، تعامل و رابطه ایجاد کند و قراردادهای سیاسی، اقتصادی و حقوقی زمینی، هوایی و دریایی منعقد کند؟ بنابراین دین که برای شکوفاسازی عقل و فطرت انسان آمده است، باید این قاعده اجماعی را، بر پیروان خود واجب سازد. این بیان امیرمومنان است که: «فَإِنَّهُ لَیْسَ مِنْ فَرَائِضِ اللهِ شَیْءٌ النَّاسُ أَشَدُّ عَلَیْهِ اجْتِمَاعاً مَعَ تَفَرُّقِ أَهْوَائِهِمْ وَ تَشَتُّتِ آرَائِهِمْ، مِنْ تَعْظِیمِ الْوَفَاءِ بِالْعُهُودِ.» یعنی هیچ واجب الهی نیست که مردم، با همه کثرت تمایلات و اختلاف نظرگاه‌ها، به اندازه بزرگ‌داشت وفای به عهد، در مورد آن اتفاق نظر داشته باشند.

در این فراز از کلام امام نکات کلیدی مهمی وجود دارد: الف) به نظر امام، هیچ قاعده مشترکی عام‌‌پذیرتر از پایبندی به وفای عهد، نیست. این نکته فلسفی امام گویای آن است که وفای به عهد، عام‌ترین قاعده اخلاقی یا عرفی است. گویی حسن بالاتر از آن نیست و بقیه حسن و قبح‌ها و ارزش‌های اخلاقیِ اجتماعیِ مشترکِ بین انسان‌ها به آن متکی است یعنی حتی حسن عدالت و قبح ظلم یا حسن احسان و قبح تجاوزگری، زیر مجموعه و از لوازم وفای به عهد و نقض عهد هستند. اگر وفای به عهد پذیرفته نشود دیگر قواعد اخلاقی و حقوقی هم قابل قبول نیست.

گویی نظم اجتماع بشر بر اساس قرارداد اجتماعی است و هرچه به قرارداد‌ها پایبندی نشان داده شود نظم جوامع محقق‌تر می‌شود. اگر کسی بپرسد چرا باید به عدالت عمل کرد؟ باید گفت: چون طرف مقابل شما انسانی است که به همان اندازه شما ذی‌حق است. اگر پرسیده شود چرا ذی‌حق است؟ پاسخ می‌شنود چون بر طبق قراردادی نانوشته‌ای، بشر زندگی اجتماعی را پذیرفته است و لازمه زندگی اجتماعی این است که افراد برای حفظ حقوق طبیعی و عقلی خود، به حقوق دیگری احترام بگذارند و به آن تعرض نکنند.

عهد و پیمان میان بشر لزوماً نوشته و مکتوب نیست بلکه معمولاً نانوشته است. گویی یک توافق و قرارداد نانوشته بین افراد جامعه هست که به یکدیگر دروغ نگویند، به یکدیگر صدمه نزنند، مال و جان و آبروی یکدیگر را محترم بدارند و بهتان نزنند به همین جهت چون کسی خلاف این پیمان نانوشته عمل کرد، بازخواست می‌شود که چرا دروغ گفتی یا صدمه زدی و از او خواسته می‌شود که جبران کند. عذرخواهی کند یا کیفر شود.

پس به نظر امام، لازمه پذیرش قاعده اخلاقی و حقوقی وفای به عهد، ایمان به توحید، نبوت و معاد نیست. مشرکان هم قبل از اسلام، در قراردادهای بین خود و قرارداد با دیگران ملتزم به وفای عهد بوده‌اند، و حتی نقض عهد را ننگ می‌دانستند: «وَ قَدْ لَزِمَ ذَلِکَ الْمُشْرِکُونَ فِیمَا بَیْنَهُمْ دُونَ الْمُسْلِمِینَ». مشرکان در جریان صلح حدیبیه با پیامبر و مسلمانان بر همین اساس پیمان بستند و مدت‌ها به تعهدات خود پایبند بودند. نقض عهد را ننگ می‌دانستند و اگر هم تخلف می‌کردند مخفیانه چنین می‌کردند.

امام منشاء پذیرش این قاعده عرفی یا اخلاقی را از طرف آدمیان، آزمون و خطا و تجربه پیامدها و وبالی دانسته‌اند که در پی نقض عهد و هرج و مرج ناشی از آن دامنگیر بشر خواهد شد: «لِمَا اسْتَوْبَلُوا مِنْ عَوَاقِبِ الْغَدْرِ» یعنی انسان‌ها بین فعل و غایت آن نسبتی برقرار کرده و به این نتیجه رسیدند که اگر به عهد خود وفا کنند نظام اجتماعی آنان استوارتر خواهد ماند ولی با نقض عهد، هیچ چیز قابل پیش‌بینی نخواهد بود، هیچ کس به دیگری اعتماد نخواهد داشت و هرج و مرج جامعه و تمدن بشری را نابود خواهد ساخت.

این مبنای فلسفه اجتماعی به نحو دیگری در سخنان فارابی و ابن‌سینا نیز منعکس شده است. ویلیام دیوید راس، فیلسوفِ وظیفه‌گرایِ نوکانتیِ اسکاتلندیِ قرن بیستم نیز، سرلیست وظایف ششگانه اولیه انسان نسبت به دیگران را، وفای به عهد fidelity دانسته است.

در هر صورت امام، از آن مقدمات نتیجه حقوقی و فقهی گرفته و به مدیر سیاسی خود در مصر سفارش می‌کند که هرگز پیمان‌شکنی نکند، عهدی را نقض نکند و حتی دشمنش را با هیچ پیمانی فریب ندهد: «فَلاَ تَغْدِرَنَّ بِذِمَّتِکَ، وَ لاَ تَخِیسَنَّ بِعَهْدِکَ، وَ لاَ تَخْتِلَنَّ عَدُوَّکَ» امام در انتهای همین توصیه به مالک اشتر می‌فرمایند: هرگز نباید در عهد و پیمان تو فریب، خیانت و حیله‌گرى مشاهده شود: «فَلاَ إِدْغَالَ وَ لاَ مُدَالَسَهَ وَ لاَ خِدَاعَ فِیهِ» به نظر امام، انسان عاقل، متعهد و مسئول است و عهد شکن نیست. عهد شکنی جز برازنده نادان بی‌مسئولیت و بدبخت نیست: «فَإِنَّهُ لاَ یَجْتَرِئُ عَلَى اللهِ إِلاَّ جَاهِلٌ شَقِیٌّ»

مهم‌ترین بهانه در عمل نکردن به عهد و پیمان، ضرر شخصی و سختی عمل است که امام خطاب به مالک اشتر این بهانه‌ها را مسموع ندانسته و محکمه پسند ندانسته و می‌فرماید: مبادا سختی عمل به پیمان با مردم باعث شود تو عهد الهی را بشکنی: «وَ لاَ یَدْعُوَنَّکَ ضِیقُ أَمْر لَزِمَکَ فِیهِ عَهْدُ اللهِ، إِلَى طَلَبِ انْفِسَاخِهِ بِغَیْرِ الْحَقِّ».

ب) نکته مهم در تعابیر امام علی(ع) این است که بین پیمان‌های بشری و پیمان الهی انطباق و هماهنگی وجود دارد. به نظر ایشان، کسی که به پیمان خود عمل کند گویی به پیمان خدا عمل کرده است. به تعبیر امام پایبندی به عهد و پیمان با مردم واجب الهی است: «مِنْ فَرَائِضِ اللهِ» شاید نتوان گفت که به این دلیل واجب الهی است که عمل به عهد و پیمان دستور خداست: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَوْفُواْ بِالْعُقُودِ» (مائده،۱) ولی امام عهد و پیمان با مردم را عین عهد و پیمان خدا دانسته است و حتی از عهد با دشمن تعبیر به «عَهْدُ اللهِ» کرده است. مفهوم این کلام این است که هر کس به پیمان خود با انسانها عمل نکند به پیمان خدا عمل نکرده است.

مولا امیرالمومنین(ع)، علاوه بر اینکه عهد عرفی و پیمان و تعهدات جاری در میان مردم را عهد و پیمان خدایی دانسته ‌است و برای عمل به آن عواقب مبارکی در همین دنیا برشمرده که آن را نیز به خدا نسبت ‌داده است و می‌فرماید: خدا آرامش و امنیت جامعه را در گرو عهد و پیمان خود قرار داده است که این آرامش تجلی رحمت و شفقت خدا در بین مردم است: «وَ قَدْ جَعَلَ اللهُ عَهْدَهُ وَ ذِمَّتَهُ أَمْناً أَفْضَاهُ بَیْنَ الْعِبَادِ بِرَحْمَتِهِ» و پناهی است که در جوار آن جامعه به سرعت پیشرفت و توسعه پیدا می‌کند: «وَ حَرِیماً یَسْکُنُونَ إِلَى مَنَعَتِهِ، وَ یَسْتَفِیضُونَ إِلَى جِوَارِهِ».

گویی نوعی هماهنگی بین عالم تکوین و عالم تشریع برقرار است یعنی به نوعی خواست معقول تکوینی و فطری آدمیان و عملکرد عرفی مبتنی بر آن، با خواست و مشیت خدا یکی است و نتیجه آن امنیت و نظم و توسعه اجتماعی است که آن هم امری خدایی است. شواهد این دیدگاه در قرآن کم نیست. مثل آنجا که فرموده است مردم چیزی را جز آنچه خدا، پروردگار عالمیان خواسته است نمی‌خواهند: «وَ مَا تَشَاؤُونَ إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ» (تکویر،۲۹) و این سرشتى الهی است که خدا مردم را بر آن سرشته است: «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا» (روم،۳۰)

اگر بین عالم تکوین و قواعد عملی مشترک بین عقلای بشر هماهنگی وجود دارد، امکان تفکیک عرف، سیاست و عقل با مبدأ و معاد نیست. به همین جهت امام در ادامه سفارش به مالک اشتر می‌فرمایند: ای ملک مبادا به مردم وعده‌ای دهی و به آن وفا نکنی، چون خلف وعده هم موجب خشم «خدا» و هم خشم «مردم» است، آنگاه استشهاد به آیه سوم سوره صف کرده که اگر چیزی بگویید و عمل نکنید خشم خدا سنگین خواهد بود: «إِیَّاکَ … َوْ أَنْ تَعِدَهُمْ فَتُتْبِعَ مَوْعِدَکَ بِخُلْفِکَ، …وَ الْخُلْفَ یُوجِبُ الْمَقْتَ عِنْدَ اللهِ وَ النَّاسِ؛ قَالَ اللهُ تَعَالَى: «کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللهِ أَنْ تَقُولُوا ما لاَ تَفْعَلُونَ».

هشتم: مهم‌ترین مفاد مشترک قرارداداجتماعی بین آدمیان در زندگی اجتماعی که متفرع بر وفای به عهد نانوشته و نامدوّن است، حق حیات و احترام به جان انسان‌ است. حق حیات مادر حقوق است. این قاعده اخلاقی بین همه جوامع بشری مشترک است و بر قاعده فوق دین هم تأکید بسیار دارد. به همین جهت امیرالمومنین(ع) بلافاصله بعد از توصیه به وفای به عهد، مالک را به احترام به جان آدمیان به عنوان یک قانون حقوقی و سیاسی سفارش می‌کند و اهمیت دینی آن را هم گوشزد کرده، می‌فرماید: ای مالک تو را از ریختن خون ناحق مردم برحذر می‌دارم: «إِیَّاکَ وَ الدِّمَاءَ وَ سَفْکَهَا، بِغَیْرِ حِلِّهَا»

امام چهار پیامد منفی قتل عمد در دنیا و یک پیامد در آخرت را تشریح می‌کنند. آنچه در دنیا اتفاق می‌افتد این است که: ۱- سختی کیفر هیچ جرمی به اندازه ریختن خون ناحق نیست. ۲- جرمی مهم‌تر از قتل عمد برای تعقیب و بازخواست وجود ندارد. ۳- قتل عمد، زائل کننده نعمت آدمیان در دنیاست. ۴- قتل بی‌گناه عمر را کوتاه و رشته عمر را قطع می‌کند: «فَإِنَّهُ لَیْسَ شَیْءٌ أَدْنَى لِنِقْمَه وَ لاَ أَعْظَمَ لِتَبِعَه، وَ لاَ أَحْرَى بِزَوَالِ نِعْمَه، وَ انْقِطَاعِ مُدَّه» اما در آخرت، نتیجه غیبی قتل عمد در آخرت این است که قتل بی‌گناهان اولین جرمی است که خدا در قیامت به آن رسیدگی می‌کند و در مورد آن داوری خواهد کرد: «مِنْ سَفْکِ الدِّمَاءِ بِغَیْرِ حَقِّهَا وَ اللهُ سُبْحَانَهُ مُبْتَدِئٌ بِالْحُکْمِ بَیْنَ الْعِبَادِ فِیمَا تَسَافَکُوا مِنَ الدِّمَاءِ یَوْمَ الْقِیَامَهِ.»

چنانکه ملاحظه می‌شود زشتی قتل عمد و ناپسندی آن در میان مردم تنها یک جنبه حقوقی دارد ولی از منظر دینی قتل عمد، هم پیامد تکوینی و هم پیامد تشریعی دارد. هم خدا و هم قیامت، هم شخص و هم اجتماع و هم سیاست را تحت تأثیر قرار می‌دهد. به همین جهت امام خطاب به مالک می‌فرمایند: مبادا برای تقویت حکومت خود به ریختن خون ناحق مبادرت ورزی که ریختن خون ناحق نه تنها مشروعیت را از نظام سیاسی می‌گیرد و آن را ضعیف، پایه‌های آن را سست و بنای آن را سرنگون بلکه کلاً ماهیت آن را عوض می‌کند: «فَلاَ تُقَوِّیَنَّ سُلْطَانَکَ بِسَفْکِ دَم حَرَام، فَإِنَّ ذَلِکَ مِمَّا یُضْعِفُهُ وَ یُوهِنُهُ، بَلْ یُزِیلُهُ وَ یَنْقُلُهُ.»

جرم ریختن خون ناحق و نادیده گرفتن حق حیات انسان چنان سنگین است که اگر از جانب حاکم سیاسی هم انجام گیرد، باید قصاص شود. امام خطاب به مالک می‌فرمایند: اگر مرتکب قتل عمدى شوى، نه در برابر خدا معذورى، نه در برابر من و باید قصاص شوی: «وَ لاَ عُذْرَ لَکَ عِنْدَ اللهِ وَ لاَ عِنْدِی فِی قَتْلِ الْعَمْدِ، لاَِنَّ فِیهِ قَوَدَ الْبَدَنِ» مجازات قتل عمد، غیر قابل بخشش است چنانکه در قرآن کریم برای آن وعده جهنم جاوید داده شده است و هم آن را با غضب الهی و دوری از رحمت و هم عذاب عظیم مربوط دانسته است: «وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فیها وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظیماً» «نساء،۹۳»

امام در مورد قتل غیر عمد، نیز حاکمیت را مجاز به ارتکاب آن ندانسته و معتقد است از این طریق هر خسارتی که به کسی وارد شود، قاتل باید آن را جبران کند. حضرت خطاب به مالک اشتر می‌فرمایند: اگر به خطایى دچار گشتى و یا تازیانه‌ات، یا شمشیرت، یا دستت در عقوبت از حد گذشت – و چه بسا مشتی به خطا باعث مرگ کسی شود – در این صورت نباید گردنکشى و غرور قدرت و حاکمیت تو، مانع شود که که خون‌بهاى مقتول را به خانواده‌اش بپردازى: «وَ إِنِ ابْتُلِیتَ بِخَطَإ وَ أَفْرَطَ عَلَیْکَ سَوْطُکَ أَوْ سَیْفُکَ أَوْ یَدُکَ بِالْعُقُوبَهِ – فَإِنَّ فِی الْوَکْزَهِ فَمَا فَوْقَهَا مَقْتَلَهً- فَلاَ تَطْمَحَنَّ بِکَ نَخْوَهُ سُلْطَانِکَ عَنْ أَنْ تُؤَدِّیَ إِلَى أَوْلِیَاءِ الْمَقْتُولِ حَقَّهُمْ».

خلاصه این نوشتار این شد که با وجود تب جداسازی دین از زندگی، در تاریخ معاصر، باید به این حقیقت توجه داشت که  اولاً اگر بخواهیم بین دستاوردهای بشر و دین تفکیک قائل شویم، مادی‌ترین آن به بشر و معنوی‌ترین آن به دین مربوط است و آنچه بینابین آن قرار دارد محصول مشترک بشر و دین است. پس آنچه تمدن و دستاورد بشری تلقی می‌شود دستاورد خالص بشر نیست بلکه محصول مشترک دین و غیردین است. امروزه با همین محصول مشترک تاریخی می‌توان زندگی داشت و نام آن را غیردینی نهاد ولی نمی‌توان دیندار ماند. ثانیاً دین برای خوب زیستن و خوب مردن انسان است. دین قصد دخالت در امور بشری را ندارد و درصدد جانشینی امور بشری هم نیست. با توجه به ادله و شواهدی که گذشت، هر قاعده اجتماعی انسانی، که عقلانی، علمی و یا عرفی‌غیرجاهلانه بود، دین مروج و مبلغ آن بوده و خواهد بود. ترویج این امور، چه از جانب عقلای بشر و چه از جانب شرع، از نظر اهمیت تفاوتی با یکدیگر ندارند چون یک منشأ دارند و در حقیقت این امور همان چیزی هستند که بشر به عنوان مشیت پروردگار خود، در عالم دنیا کشف کرده و از آن تبعیت می‌کند. با این تفاوت که شخص معتقد به دین باید انگیزه بیشتری نسبت به دیگران در عمل به این قواعد داشته باشد چون به آثار قربی و اخروی آن هم باور دارد. محروم کردن جامعه اسلامی از عقل، علم و عرف زمانه مخالف رویه قرآن و سنت است و اگر مشاهده می‌شود که در جوامع دینی به قواعد عرفی، عقلی و علمی بی‌توجهی می‌شود یا به دلیل ضعف اعتقاد یا به دلیل ضعف بینش و یا به دلیل ناآگاهی و جهالت آنها است.

[۱]  وَ اصْطَفى سُبْحَانَهُ مِنْ وَلَدَهِ أَنْبیَاءَ أَخَذَ عَلَى الْوَحْیِ مِیثَاقَهُمْ، وَ عَلَى تَبْلیغِ الرِّسَالَهِ أَمَانَتَهُمْ، لَمَّا بَدَّلَ أَکْثَرُ خَلْقِهِ عَهْدَ اللهِ إِلَیْهِمْ، فَجَهِلُوا حَقَّهُ، واتَّخَذُوا الاَْنْدَادَ مَعَهُ، وَ اجْتَالَتْهُمُ الشَّیَاطِینُ عَنْ مَعْرفَتِهِ، وَ اقتَطَعَتْهُمْ عَنْ عِبَادَتِهِ (خطبه اول، نهج البلاغه)

[۲]   مردم امتى یگانه بودند، پس خداوند پیامبران را نویدآور و بیم‏دهنده برانگیخت و با آنان کتاب [خود] را بحق فرو فرستاد تا میان مردم در آنچه با هم اختلاف داشتند داورى کند. همان کسانى که [کتاب] به آنان داده شد، پس از آنکه دلایل روشن براى آنان آمد، به خاطر زیاده طلبی که میانشان بود در آنچه برایشان آمد اختلاف کردند. پس خداوند آنان که ایمان آورده بودند را، به توفیق خویش به حقیقت آنچه که در آن اختلاف داشتند هدایت کرد و خدا هر که را بخواهد به راه راست هدایت مى‏کند؛  کَانَ النَّاسُ أُمَّهً وَاحِدَهً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ وَأَنزَلَ مَعَهُمُ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فِیمَا اخْتَلَفُواْ فِیهِ وَمَا اخْتَلَفَ فِیهِ إِلاَّ الَّذِینَ أُوتُوهُ مِن بَعْدِ مَا جَاءتْهُمُ الْبَیِّنَاتُ بَغْیًا بَیْنَهُمْ فَهَدَى اللّهُ الَّذِینَ آمَنُواْ لِمَا اخْتَلَفُواْ فِیهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَاللّهُ یَهْدِی مَن یَشَاءُ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ (بقره، ۲۱۳)

[۳]  کسانى که به جاى او دوستانى براى خود گرفته‏ اند [به این بهانه که] ما آنها را جز براى اینکه ما را هر چه بیشتر به خدا نزدیک گردانند نمى‌‏پرستیم؛ وَ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیَاءَ مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى. (زمر،۳) این بت‌ها شفیعان ما نزد خدا هستند؛ هَؤُلَاءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللَّهِ. (یونس،۱۸)

[۴]

 [۵]  یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الْآیَاتِ لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ (بقره،۲۶۶) یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمْ آیَاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (بقره،۲۴۲) لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ(۷،۱۵۸) وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ (آل‌عمران،۲۰۰)

[۶]  «فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُمَا بِالْعَدْلِ وَأَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ» (حجرات،۹): میان آنها را دادگرانه سازش دهید و عدالت کنید که خدا دادگران را دوست مى دارد.

[۷]  «إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا وَ إِذَا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النَّاسِ، أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ، إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا یَعِظُکُمْ بِهِ»(نساء،۵۸): خدا به شما فرمان مى‏ دهد که سپرده ‏ها را به صاحبان آنها رد کنید و چون میان مردم داورى مى ‏کنید به عدالت داورى کنید در حقیقت نیکو چیزى است که خدا شما را به آن پند مى‏ دهد.

[۸]  «إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسَانِ وَ إِیتَاءِ ذِی الْقُرْبَى وَ یَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ»(نحل،۹۰): در حقیقت ‏خدا به دادگرى و نیکوکارى و بخشش به خویشاوندان فرمان مى‏ دهد و از کار زشت و ناپسند و ستم باز مى دارد به شما اندرز مى‏ دهد باشد که پند گیرید.

 [۹]  فَبَعَثَ فِیهمْ رُسُلَهُ، وَ وَاتَرَ إِلَیْهِمْ أَنْبِیاءَهُ، لِیَسْتَأْدُوهُمْ[وَاتَرَ إلیهم أنبیاءهُ: أرسلهم وبین کل نبیّ ومَن بعده فتره، وقوله «لِیَسْتَأدُوهُمْ»: لیطلبوا الاداء ۵۲] مِیثَاقَ فِطْرَتِهِ، وَیُذَکِّرُوهُمْ مَنْسِیَّ نِعْمَتِهِ، وَیَحْتَجُّوا عَلَیْهِمْ بَالتَّبْلِیغِ، وَیُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ. (خطبه اول، نهج البلاغه)

[۱۰]  وَ لَا بَعَثَ اللَّهُ نَبِیّاً وَ لَا رَسُولًا حَتَّى یَسْتَکْمِلَ الْعَقْلَ وَ یَکُونَ عَقْلُهُ أَفْضَلَ مِنْ جَمِیعِ عُقُولِ أُمَّتِه‏ کلینى، محمد بن یعقوب بن اسحاق، الکافی (ط – الإسلامیه)، ، دار الکتب الإسلامیه – تهران، چاپ: چهارم، ۱۴۰۷ ق. ج‏۱ ؛ ص۱۳

[۱۱]  کلینى، محمد بن یعقوب بن اسحاق‏، ۱۴۰۷ ق‏: الکافی( ط- الإسلامیه)، تصحیح على اکبر غفارى و محمد آخوندى، ج۱، تهران، چ۴، دار الکتب الإسلامیه، ص۱۶٫

محمد نصر اصفهانی

نويسنده اين مباحث، از دانش آموختگان حوزه و دانشگاه بوده و در حوزه قرآن، نهج البلاغه، كلام جديد، اخلاق، تاريخ اسلام و سياست آثاري دارند.

مطالب مرتبط