حقوق بشر، مبانی و ابهامات

- واژه حقوق بشر، بر چه معنائی دلالت دارد؟ 

در ویکی پدیا معنای روشنی از حقوق بشر آورده شده است: حقوق بشر اساسی‌ترین و ابتدایی‌ترین حقوقی است که هر فرد به طور ذاتی، فطری و به صرف انسان بودن از آن بهره‌مند است. این حقوق شامل حقوق مدنی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی است که دیگر حقوق جزئی مدنی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی از همین حقوق اساسی منشعب می‌شوند. این حقوق اموری فطری و بدیهی هستند و لذا غیر قابل اثبات و غیر قابل شک‌اند.  لوازم منطقی این حقوق ویژگی‌هایی همچون ۱- جهان‌شمول بودن است، به این معنا که مثلاً در همه جهان همه انسانها فطرتا حق حیات را برای خود یقینی، غیرقابل شک و در عین حال غیر قابل اثبات می‌دانند. وقتی از آنها دلیلی طلب می‌شود تنها می‌تواند بگوید خدا مرا اینگونه خلق کرده است و من نمی‌توانم زندگی را نخواهم، نفس نکشم، آب ننوشم، غذا نخورم، خود را از سرما و گرما حفظ نکنم تا بمیرم. ۲- سلب ناشدنی. حق حیات و زندگی را نمی‌توان اولاً و بالذات سلب کرد، ۳- انتقال ناپذیری. حق حیات قابل انتقال به غیر نیست و کسی نمی‌تواند بگوید من از حق زندگی خود به نفع دیگری می‌گذرم. ۴-  تفکیک‌ناپذیری، هر حقوقی را که به نحو فطری، توسط عقل فطری برای انسان از آن نظر که انسان است ثابت دانست برای انسانها قابل تفکیک نیست. به این معنا که نمی‌توان گفت انسانی حق حیات دارد ولی حق آزادی ندارد. حق تصمیم گیری برای زندگی شخصی خود دارد ولی حق آزادی ندارد. حق آزادی دارد ولی حق مالکیت ندارد. ۵- عدم تبعیض و برابری طلبی. انسان تا زمانی که انسان است و به او انسان گفته می‌شود، از دوران جنینی تا کهولت سن، با هر رنگ و نژاد و ملیت و جنس و دین و ایدئولوژی از همه این حقوق به صورت برابر برخوردار است. ۶- به هم پیوستگی و در هم تنیدگی. چنانکه ملاحظه شد همه حقوق فطری از نوعی به هم پیوستگی و در هم تنیدگی برخوردار هستند.

- این تعریف یک تعریف بسیار کلی است هنگامی که سخن از حقوق انسان به میان می‌آید در اینجا، انسان بما هو انسان یک مفهوم کلی ذهنی است اما اگر انسان در خارج موجود شود جزئی می‌شود و  همراه با عوارض خارجی است، انسان ایرانی غیر از انسان آمریکائی است. انسان منهای جغرافیا، منهای فرهنگ، منهای تاریخ، منهای قبیله، منهای هویت یعنی منهای عرضیات، فقط کلی ذهنی است و نمی‌تواند جزئی خارجی باشد تا وجود خارجی پیدا کند! این انسان کلی جایگاهی ندارد جز در ذهن! جعل حقوق برای کلی ذهنی معنا ندارد. اگر هم عرضیات عارض شده بر انسان را بپذیرید آنوقت حجیت اصل عدم تبعیض ساقط می‌شود. چون انسان، دارای عرض است  و وجود عرض سبب عدم تساوی در حقوق خواهد شد.

امتیاز انسان از حیوان نیروی درک کلیات است. همین درک کلیات امکان ارتباط بین انسانها و ناطق بودن او را فراهم می‌کند. بنابراین کلیات را نباید دست کم گرفت. معقولات تصوری و تصدیقی را انسان به وسیله علوم تصوری و تصدیقی فطری خود با همیاری درک‌های زیرین خود، همچون درک خیالی و وهمی تا درک‌های واپسین تجربی و حسی به دست می‌آورد. این هم شامل مقدورات و هم غیر مقدورات وی است. همین معقول کلی به تعبیر ابن سینا در اشارات، باید در محسوس و جزئی موجود باشد وگر نه کلی منعقد نمی‌شود. لذا عدل جزئی در اجرا عین اینکه معقول است. این عقل است که انسانهای خردمند را با این‌گونه عمل عاقلانه در موردی جزئی بر انگیخته است و در مصادق خود قابل بازیابی می‌کند.

بنابراین کلی بودن ویژگی تعریف است. همه تعاریف کلی هستند و هیچ تعریف جزئی از نظر منطقی پذیرفته نیست. جنس و فصل چه در حد و چه در رسم کلی است. پس نه تنها کلی بودن تعریف عیب نیست حسن و عین تعریف است.

انسان به ما هو انسان یا انسان کلی مشکلی ندارد. حکم همیشه بر روی موضوع کلی می‌رود و اعتبار کلی می‌شود مثلاً ظلم، قبیح است منهای جغرافیا، فرهنگ، تاریخ، قبیله، هویت دینی و غیر‌دینی. این شما هستید که نباید مصداق چنین ظلم کلی را در موضوع خاص مرتکب شوید. همه موضوعات احکام و حقوق و سیاست اینگونه است. دزدی جرم است، منهای جغرافیا منهای فرهنگ منهای تاریخ منهای قبیله منهای هویت. اینگونه نیست که در گذشته دزدی خوب بوده حال بد باشد. در یک قبیله خوب و در قبیله دیگر بد باشد. با یک هویت خوب و در جای دیگر بد. وفای به عهد، ضرر نزدن؛ تشکر کردن. جبران خسارت. خیر رساندن و … همه و همه خوبی‌ها و بدی‌ها کلی هستند. حکم در فقه و فتوا هم همینطور کلی است و تشخیص موضوع و مصداق شان فقیه نیست.

- اما فلسفه تحلیلی کلی بودن تعریف و ابهام و اجمال را برای تعریف عیب می‌داند.

کلی بودن و ابهام دوتاست. فلسفه تحلیلی نمی‌گوید تعریف نباید کلی باشد. فلسفه تحلیلی هم تعریف را کلی می‌داند و کلی بودن را حسن تعریف می‌داند نه عیب آن. در قرآن هم موضوع‌هایی مانند انسان، مومن، ایمان، کفر، منافق، تقوا، فسق و … کلی است، اگر اینگونه باشد تمام موضوعات قرآن را باید مبهم بدانید نه مبیّن. چون پر است از واژه‌های کلی.

- این حقوقی که شما برای انسان قائل هستید دقیقاً چیست؟

انسان از آن نظر که انسان است به نحو کلی دارای شش حق اساسی است: ۱- حق حیات دارد. ۲- حق سلامت و امنیت دارد. ۳- حق آزادی و انتخاب دارد. ۴- حق مالکیت و توسعه در زندگی خصوصی دارد. ۵- حق دین و عقیده دارد. ۶- حق دفاع از همه حقوق پنجگانه ذکر شده خویش را دارد. البته هر یک از این حقوق کلی است و زیر شاخه‌ها و لوازم بسیار دارد. مثلاً حق امنیت شامل امنیت شخصی، اجتماعی، شغلی و … است.

- مبنای چنین حقوقی برای انسان چیست؟

مبنای آن ساده و روشن است، قبلاً عرض شد که مبتنی بر عقل فطری است. به این معنا که هر انسانی اگر به وجدان، شهود، فطرت و عقل خود مراجعه کند این امور را نمی‌تواند برای خود نپذیرد. کدام انسانی است که حیات، سلامت، امنیت، آزادی، مالکیت دستاورد خود و پیشرفت، اعتقادات و دفاع از جان و مال و عقیده خود را طالب نباشد.

- آیا به نظر شما همه انسانها بدون هیچ تبعیضی حقوق برابر دارند.

بلی عقل انسان حکم می‌کند که انسان، انسان است و تا وقتی انسان، انسان باشد باید حقوق برابر با دیگر انسانها را داشته باشند. هیچ کس انسان‌تر به دنیا نمی‌آید. انسان یکی بیشتر نیست و ممکن است برای انسان اصناف مختلفی مثل زن و مرد، پیر و جوان، زشت و زیبا، عالم و جاهل … فرض کرد اما حقوق انسانی آنها با یکدیگر متفاوت نیست. آری ممکن است به دلیل اصناف حقوق دیگری را برای آنان در نظر بگیریم مثلا کودک را در کار با بزرگسال متفاوت بدانیم. به عالم حق الزحمه زیادتری بدهیم و به جاهل حق الزحمه کمتری بدهیم. اما اصل عدم تبعیض برای انسان به ما هو انسان منهای هر عارض طبیعی و غیرطبیعی مثل جغرافیا، فرهنگ، تاریخ و قبیله و هویت ثابت است. همان که بتواند مصداق انسان باشد. حیوان ناطق باشد. بنی آدم باشد. همین که بتوان در خارج بچه آدم بودن بر آن صدق کند او صاحب کرامت و حقوق است. همه این موجودات، که بچه آدم هستند به صورت مساوی دارای حقوق بشر هستند. پس هر بچه آدمی تا بچه آدم است حق حیات دارد. حق سلامت و امنیت دارد. حق آزادی و انتخاب دارد، حق مالکیت دارد. حق  دین و حق دفاع دارد.

- یعنی به نظر شما پیامبر(ص) و اهل بیت معصومین(ع) به همان اندازه از حق بشری برخوردار هستند که یک فرد عادی مسلمان، یهودی و یا کافر؟

قرآن برای انسان دونوع کرامت قائل شده است: یکی کرامت ذاتی و دیگری کرامت اکتسابی. موضوع بحث این مقاله، معنای کرامت ذاتی و لوازم آن یعنی حق‌الناس است. آری حق و کرامت ذاتی پیامبر(ص) و معصومین(ع) به همان میزان است که یک انسان دیگر ولی البته که کرامت و حقوق اکتسابی آنها متفاوت است. کرامت ذاتی مربوط به دنیا و جامعه بشری است کرامت اکتسابی مربوط به خدا و قیامت است. وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى کَثیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضیلاً (اسراء، ۷۰) اشاره به کرامت ذاتی دارد و یا أَیُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقناکُم مِن ذَکَرٍ وَأُنثى وَجَعَلناکُم شُعوبًا وَقَبائِلَ لِتَعارَفوا، إِنَّ أَکرَمَکُم عِندَ اللَّهِ أَتقاکُم (حجرات، ۱۳) اشاره به کرامت اکتسابی دارد. از نظر کرامت ذاتی در مورد اختلافی که در مالکیت یک زره بین امیر المومنین و یک یهودی به وجود می‌آید امیر المومنین(ع) به عنوان حاکم مسلمانان به همان صورت به محکمه احضار می‌شود که مرد یهودی. اما روشن است که نزد خدا امیر المومنین(ع) به دلیل ایمان و عمل صالح و تقوای ایشان کرامت بسیار بیشتر هست.

ماده اول اعلامیه جهانی حقوق بشر می‌گوید: تمام افراد بشر آزاد به دنیا می‌آیند و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند. همه دارای عقل و وجدان می‌باشند و باید نسبت به یکدیگر با روح برادری رفتار کنند. ولی هستند فقیهان بسیاری که معتقد هستند اتفاقا بعضی برده به دنیا می‌آیند، برده زندگی می‌کنند و برده می‌میرند و با ما حقوق برابر ندارند. گفته‌اند منِ فقیه با آزادها هم، حیثیت و حقوق برابر ندارم چه رسد به برده‌ها. یا گفته‌اند که غیر از شیعه دوازده امامی، سنی، بودایی، مسیحی و یهودی برادر ما نیست حتی اگر ۷ یا ۱۱ امامی هم باشد واجب التهمت و غیبت است و اگر تقیه حکم خلاف نکند همه را باید کشت.

-  اگر اینگونه که شما می‌گویید باشد و چنین حقوقی فطری باشد، پس به چه دلیل، انسانی انسان دیگر را می‌کشد و برای دیگری حق حیات قائل نمی‌شود، سلامتی و امنیت و آزادی و مالکیت دیگری را سلب می‌کند و اجازه داشتن عقیده و دین را به دیگران نمی‌دهند. 

پرسش خوبی است. حقوق یک چیز است رفتار منطبق بر حقوق چیز دیگری است. این حقوق، یا عادلانه از دیگران سلب می‌شود یا ظالمانه. انسان، جامعه و یا حکومت ظالم، علی‌رغم اینکه می‌داند این حقوق همگانی است ولی برای خود یا خودی‌ها این حقوق را ثابت و بعضاً برای غیر خود یا غیر خودی‌ها آن را ناثابت می‌داند. گویی برخی را انسان و برخی را ناانسان تلقی می‌کند. شبیه جامعه برده داری که برای برده نه حق حیات، نه حق سلامت و امنیت، نه حق انتخاب، نه حق دین و نه حق دفاع قائل بوده است: ضَرَبَ اللّهُ مَثَلًا عَبْدًا مَّمْلُوکًا لاَّ یَقْدِرُ عَلَی شَیْءٍ (نحل،۷۵)

انسان عادل بر اساس عقل فطری و به دلیل تعادل فکر و عمل خود هر انسانی را عِدل و جفت انسان دیگر می‌داند و برای همه اولاً و بالذات، حقوق برابر قائل است. ثانیا و بالعرض و بر اساس یک قرارداد اجتماعی و توافق دیگری که مورد تایید طرفین است ممکن است حقی را به دلیلی از کسی سلب کنند. انسان به همان اندازه که حق دارد به همان اندازه هم تکلیف دارد که حقوق دیگران را محترم بشمارد لذا اگر کسی مالکیت کسی را محترم ندانست و آن مال را غصب کرد عملاً به دیگران ظلم کرده و باید به میزان ظلمش، مال او، که در حقیقت حق دیگری است را برای او محترم ندانست چون این حقی است که خود او با سوء اختیار و انتخاب خودش، از خودش سلب کرده است.

بنابراین اینگونه نیست که پیغمبر حق حیات داشته باشد ولی بلال نه، فقیه بلی بقال نه. حق مالکیت و دفاع و غیره هم به صورت برابر مطرح است. اینگونه نیست که اگر یک کارمند جزء دزدی کند و حق مالکیت عده‌ای را محترم نداند مجازات داشته باشد و اگر رئیس دولت چنین کند مجازات نشود.

- نسبت بین دین و حقوق بشر چیست؟

- حقوق بشر از آن نظر که حقوق بشر است بر دین تقدم دارد چون امر فطری قبل از اینکه دینی بیاید وجود داشته است. دین هم امری فطری است و امر فطری را تایید می‌کند. دینی که حقوق بشر را زیر پا بگذارد قابل قبول انسان دارای عقل فطری نیست. راه تشخیص دین واقعی و دین غیر واقعی همین است که دین واقعی مطابق با حقوق فطری انسان است. دینی که به مردم می‌گوید انسان‌های بیگناه را به قتل برسان و یا بدون هیچ دلیل منطقی سلامت، امنیت، آزادی، مالکیت انسانی را نادیده بگیر دین نیست. حکم خالق عقل و خالق وحی نمی‌تواند دو حکم باشد.  دینی که می‌گوید به شرط تعقل مرا بپذیرید نمی‌تواند با حقوق بشر مبتنی بر عقل فطری مخالفت داشته باشد و مخالف حقوق بشر باشد. بنده مدعی هستم تمام اخلاق و فقه قرآنی، مبتنی بر حقوق فطری بشر تنظیم شده است و هر جا که چنین نیست به دلیل عدم وجود شرایط در قابل یا اجتماع بوده است یا دست جاعلان و دکانداران دین در میان است.

- اما این حقوق بشر یک پدیده غربی و مربوط به کفار است ما چگونه می‌توانیم آن را قبول کنیم؟

حق، حق است از هر کس که می‌خواهد صادر شود. غرب باشد یا شرق باشد. مثل این است که بگویید ماشین، هواپیما، تلفن، تلوزیون و کامپیوتر از غرب است و از کفار و نباید آن را استفاده کرد. موضع جغرافیایی نسبت به حق عین تعصب جاهلانه است چون حق و باطل را جغرافیا نمی‌سازد. اگر بحث از عمل است عمل بسیاری از سیاستمداران ما هم ماکیاولی است کافی است روزنامه‌های روزانه جناحهای سیاسی کشور را مطالعه فرمایید. چرا وقتی نوبت نقد غرب می‌رسد ما می‌گوییم عمل آنها ماکیاولی است وقتی نوبت به اسلام می‌رسد و مسلمانان را در طول تاریخ بنی امیه و بنی العباس که ماکیاولی عمل می‌کردند از اسلام تفکیک می‌کنیم و می‌گوییم اسلام به ذات خود ندارد عیبی هر عیب که هست از مسلمانی ماست. در نقد اندیشه حقوق بشر هم نباید وارد غیر از اندیشه شد.

بهتر است در مباحث علمی به «من قال» کمتر توجه شود و بیشتر به «ما قال» پرداخته شود تا تعصبات منفی و یا مثبت موجود مربوط به «من قال» فکر را در قضاوت تحت تاثیر قرار ندهد. در بند این نباشید فکر از غرب آمده است یا از شرق. اصل تفکر و اندیشه باید نقد شود نه شخص و مکان جغرافیایی آن. درباره مغالطه انگیخته و انگیزه باید عرض کنم که همواره باید بین من قال و مال قال تفکیک قائل شد مگر در جایی که می‌خواهیم ببینم تاثیر انگیزه بر انگیخته در چه حد است. آیا آنکه برای تبلیغ پول می‌گیرد و آنکه پول نمی‌گیرد، محتوای سخنش با دیگری تفاوت دارد یا خیر؟ اینکه فردی برای پول منبر می‌رود و اسلام را تبلیغ می‌کند و اگر پول نگیرد تبلیغ نمی‌کند (من قال)، دلیل بر این نیست که سخنان وی هنگام تبلیغ نادرست است(ماقال). بررسی انگیزه تبلیغ اسلام، که برای پول باشد و درست یا نادرست بودن آن انگیزه، با توجه به اینکه پیامبر اسلام برای تبلیغ اسلام مزد نمی‌خواست، منطق خود را دارد و بررسی درستی سخنانی که او مثلا در مورد خدا و پیامبر می‌گوید منطق خاص خود را دارد. پس نباید چون از نظر ما مثلا تبلیغ اسلام با انگیزه مادی نادرست است بگوییم انگیخته، ماقال و سخنان او نادرست است.

چه چیزی سبب می‌شود تا انسان، انسان شود ؟ پس اگر به رنگ و نژاد و جغرافیا نیست به چه چیز است؟ انسانیت انسان وابسته به چیست؟

خودآگاهی، عقل، خلاقیت و آزادی انتخاب و استعداد خودسازی است که انسان را انسان می‌کند و انسانیت انسانها نیز به همین امور وابسته است به رنگ و نژاد و جغرافیا نیست. البته بهتر است بگوییم انسانیت انسان به استعداد تعقل، (استعداد درک کلیات) استعدادِ آگاهیِ گسترده، خود‌آگاهی، آزادی انتخاب و خلاقیت و برنامه ریزی اوست که در بین موجودات او را منحصر به فرد کرده است. رمز کرامت انسان و حقوق اساسی او هم همین ویژگی‌های اوست. هر موجودی این ویژگی‌های ششگانه را داشته باشد موجود اصیلی است و دارای حق ذاتی حیات، سلامت و امنیت، مالکیت و … است مگر اینکه با اراده خود این حقوق را از خود سلب کند تا شامل جنین انسان هم بشود.

منشاء جعل حقوق چیست ؟ و از کجا می‌جوشد؟

منشا جعل حق ۱- فطرت  ۲- استعداد و شایستگی و ۳- قرارداد اجتماعی است. امور فطری، بدیهیات تصوری و تصدیقی هستند که هر انسانی در هر زمان و مکانی آن را بدون استدلال می‌پذیرد. حال پرسش این است که این بدیهیاتی را که بشر تصور و تصدیق می‌کند کجای بشر تصور می‌کند؟ دست و پای بشر که تصور نمی‌کند، ذهن یا عقل او تصور و عقل اوست که تصدیق می‌کند. به این عقل می‌گوییم عقل فطری. این عقل فطری از وحی یا چیز دیگری برای تصور و تصدیق خود کمک نمی‌گیرد، بر بنیاد خود بنا شده است. به همین جهت به عقل فطری عقل خودبنیاد هم می‌گوییم و چون بر روی پای خود بنا شده و وابسته به چیز دیگری نیست، به همان عقل فطری و خود بنیاد، عقل مستقل هم می‌گویی. حال این عقل خودبنیاد/عقل مستقل/عقل فطری، علاوه بر تصورات و تصدیقات بدیهی لوازم این تصورات و تصدیقات را نیز بداهتاً تصدیق می‌کند به این معنا که اگر گفته شود: (الف = ب) است و (ب = پ) و (پ = ت) و … (ه = ی) بداهتا و فطرتا همه انسانها در همه زمان‌ها و همه مکانها و حتی پیامبر و امام و فقیه و حکیم هم تصدیق می‌کند که (الف = ی). آیا خدا و وحی بر خلاف عقل مستقل می‌گوید (الف # ی) است.

- ایا اگر قضایای غلط در اختیار عقل قرار گیرد نتیجه عقل نیز غلط نخواهد شد؟ عقل نیز به سبب هوی و هوس، مغالطه، اشکال در مواد اولیه می‌تواند دچار انحراف شود.

از این جهت فرقی بین عقل و شرع نیست در شرع هم اگر مقدمات مخدوش و غیر حقیقی و مشهورات و روایات ضعیف در اختیار باشد نتیجه اجتهاد مخدوش خواهد شد. در هر استدلال مواد مخدوش نتایج مخدوش به بار می‌آورد.

اشکال شما درست مثل این است که کسی بگوید مثلث سه ضلع دارد و شما بگوید من قبول ندارم چون می‌شود یک ضلع دیگر به آن اضافه کرد. بله می‌شود به آن یک ضلع دیگر هم اضافه کرد ولی در آن هنگام دیگر مثلث مثلث نیست. من گفته ام «عقل فطری» شما می‌گویید هوی و هوس. شما این امور را به آن اضافه کنید که دیگر عقل فطری نیست.

- جنابعالی مشخص کنید کدام دستگاه تولید حق را می‌پذیرید دستگاه تولید حق لائیک یا دستگاه تولید حق اسلام؟ حقوق بشر معطوف به دین یا غیر معطوف به دین؟ بحث بر سر این است که آیا ما خوب و بدها، حسن‌ها و قبیح‌ها و حُسن و قبح‌های مستقل از وحی داریم یا نه؟

اجمالاً در پاسخ به سوال شما امیر المومنین (ع) فرموده است: پاسخ را نخواهی یافت چون (إنک لمبلوس علیک، إن الحق والباطل لا یعرفان بأقدار الرجال، اعرف الحق تعرف أهله، واعرف الباطل تعرف أهله). بر خلاف تصور شما حق و باطل، حق و ناحق مستقل از «جغرافیا – فرهنگ – تاریخ – قبیله – هویت» از ادیان و مذاهب است. دستگاه تولید حق هم «عقل فطری» است و ما «دستگاه تولید حق اسلام» نداریم چنانکه دستگاه تولید حق شیعه و سنی و یهودی و مسیحی و بودایی و شینتویی و غربی و شرقی و زن و مرد و سفید و سیاه و غیره هم نداریم. حق مستقل از همه اینها است تا شما بتوانید تشخیص دهید که کدامیک از حق‌ها که اینها ادعا می‌کنند واقعا حق است. مگر اینکه شما مسلک اشعری و اخباری سلفی داشته باشید و بگویید «خوب و بدها، حسن‌ها و قبیح‌ها و حُسن و قبح‌های مستقل از وحی» نداریم و حسن و قبح را عقل درک نمی‌کند و خوب و بدها، حسن‌ها و قبیح‌ها شرعی است. ظاهر کلام شما نظر اشاعره است. بنابراین اینجا اختلاف مبنایی است.

بلی در عمل ما دو شیوه برای تولید حق داریم: یکی تولید حق مبتنی بر عقل فطری دیگری تولید حق مبتنی بر ادیان و مذاهب و ایدئولوژی‌ها. تا قرن ۱۸ در دنیا از روش دوم استفاده می‌شد. تعریف انسانیت به فقه ادیان و حقوق ایدئولوژی‌ها واگذار می‌شد تا یهودی بگوید مسیحی و مسلمان و غیر بنی‌اسرائیلی انسان نیستند چنانکه گفته‌اند و می‌توان آنها را کشت. مسیحی بگوید یهودی و مسلمان و غیره انسان نیست، چنانکه گفته‌اند و می‌توان آنها را کشت. مسلمان بگوید یهودی و مسیحی و غیر شیعه دوازده امامی انسان نیستند و مشمول «لقد کرمنا بنی آدم» نمی‌شوند و حرمت ندارند و می‌توان همه را کشت. (مگر در شرایط تقیه چنانکه گفته‌اند) روش دوم این است که تولید حق را به عقل فطری واگذار کنیم که بنده طرفدار آن هستم. عقل فطری می‌گوید انسان از آن نظر که انسان است حرمت و کرامت دارد. هر دینی و اعتقاد و نژاد و موقعیتی داشته باشد اهمیت ندارد مگر اینکه خودش بر اساس قرارداد اجتماعی که پذیرفته است این حق را از خودش سلب کند.

همین که بنی آدم بر کسی صدق کند حقوق اساسی و کرامت بشری را دارد. پس من معتقد به حقوق بشر با عقل فطری می‌گویم در مقام ثبوت غیبت و تهمت انسان حرام است و در مقام اثبات هم اینگونه است. ممکن است برخی فقها که حق شرعی تولید می‌کنند بگویند ما در عالم اثبات، انسان و انسانیت نداریم بلکه انسان با عوارض داریم. انسان با عوارض مسلمانی است. شیعی است. شیعه دوازده امامی است. یا شیعه دوازده امامی غیر فاسق است و ممکن است بر همین اساس بگویند چون فلانی فاسق است اشکالی ندارد که به او تهمت بزنیم و غیبت کنیم و کرامتی برای او قائل نباشیم.

- آیا زن و مرد و کارگر و صاحب کارخانه حقوق برابر دارند؟ این درست است که مثل انگلستان که حقوق برابر زن و مرد را پذیرفته‌اند زنان به جبهه و سربازی بروند.

این امور ربطی به حقوق اساسی ندارد بلکه مربوط به حقوق قراردادی است. مثل اینکه شما به زنان اجازه دوچرخه سواری یا شرکت در سالن‌های ورزشی نمی‌دهید. یا اینکه در عقد نکاه شرط کنید، دخترتان بتواند ادامه تحصیل دهد یا سر کار برود و یا وکالت در طلاق داشته باشد چون از نظر فقه سنتی همه اختیار زن در دست مرد است.

زن و مرد هر دو انسان هستند بنابراین تمام حقوق انسانی را اولاً و بالذات به صورت برابر دارند. اما ثانیا و بالعرض با یکدیگر قرار داد زندگی مشترک می‌بندند و با اختیار خود ممکن است حقی را از خودشان سلب کرده و به دیگری واگذار کنند مثل هر عهد و پیمان و قرار داد دیگر. شما ابتدا باید موضع خود را روشن کنید که آیا زن را انسان می‌دانید؟ یا فقط مرد انسان است؟ یا بالعکس؟ یا هر دو انسان هستند. اگر چون من هر دو را انسان دانستید در حقوق انسانی با یکدیگر برابر هستند و تبعیض نسبت به آنها روا نیست. یعنی هر دو به یک اندازه حق حیات دارند. حق سلامت و امنیت دارند. حق آزادی و انتخاب دارند، حق مالکیت دارند. حق دین و حق دفاع دارند. مگر شما معتقد هستید که زنان چون با مردان در تکوین تفاوت دارند حق حیات ندارند. حق سلامت ندارند. حق آزادی و انتخاب ندارند، حق مالکیت ندارند. حق  دین و حق دفاع ندارند مطمئنا نباید چنین دیدگاهی داشته باشید. این تفاوت در مردان هم هست بعضی با هوش و برخی کم هوش، برخی معلول و برخی سالم برخی سیاه و برخی سفید اما این عوارض هر چقدر که تفاوت داشته باشند در حقوق اساسی آنان تفاوتی به وجود نمی‌آورد. بلکه برخی نوسانات در آن ایجاد می‌کند زنان و کودکان هم حق دارند از خود دفاع کنند ولی مردان چون کفایت می‌کنند زنان و کودکان را وارد این تکلیف نمی‌کنند ولی اگر کفایت نکرد آنان هم ضرورتاً باید وارد میدان شوند.

البته فکر نمی‌کنم برای هیچ یک از کسانی که معتقد به حقوق بشر هستند این ابهام وجود داشته باشد که کارگری که سرمایه نیاورده است را با کارفرمایی که سرمایه آورده است از سود کارخانه برابر بداند ولی آنها همه می‌گویند اگر کارفرما بچه کارگر خود را کشت همان قدر باید مجازات شود که اگر کارگر کارخانه بچه کارفرما را کشت. هیچ کس نگفته است مردان هم باید مثل زنان مرخصی زایمان بگیرند و یا از سینه‌های خود به فرزندان خویش شیر دهند. ولی می‌گویند بر اساس حق مالکیت شما اگر دیدید این زن و این مرد است به یک اندازه کار می‌کنند باید حقوق برابر بدهید نه اینکه این کارمند چون زن است باید کمتر بگیرد. هیچ معتقد به حقوق بشری نمی‌گوید که حق الزحمه یک ساعت کار متخصص جراح همانقدر است که یک کارگر ساده. ولی می‌گویند به همان اندازه که متخصص جراح حق ندارد آبروی یک کارگر را ببرد به همان اندازه هم کارگر حق ندارد آبروی یک متخصص جراح را ببرد و حرمت انسانی را خدشه دار کند.

- عقل فطری خدا محور است و با شرع همراه می‌شود چه اشکالی دارد که با این عقل فطری به سوی حقوق بشر برویم قطعا بهتر از آن طریق حقوق بشر جهانی است آن هم بر مبنای عقل خود بنیاد.

باید عرض کنم که اولا عقل فطری خودبنیاد است. ثانیا عقل فطری خدا محور نیست. ثالثا عقل فطری با طریق حقوق بشر جهانی یکی است. توضیح اینکه ۱- عقل خود بنیاد است و حجیت آن را از خودش دارد. (حجیت ذاتی عقل و قطع و سیره عقلا) ۲- عقل خدا محور نیست یعنی حجیت خود را از شریعت و خدا نگرفته است. خدا را نیز عقل اثبات می‌کند نه خدا عقل را اثبات کند. ۳- عقل اگر جهانی نباشد فطری نیست. اصولا تعریف فطرت این است که همگانی و همه جایی و همه زمانی باشد. چیزی که همه انسانها در همه زمانها و مکانها و علی رغم دینشان بپذیرند فطری است. خدا فطری است چون همه عقلا به نوعی آن را مبدأ هستی می‌دانند.

- عقل فطری کجاست؟ روی زمین یا در عالم هورقلیا؟!!!

عقل فطری هر جایی است که انسان باشد چه روی زمین و چه در عالم هورقلیا. من بارها ادرس عقل را به شما داده‌ام شما گویی دوستش ندارید و با اینکه آدرس را یافته‌اید نمی‌خواهید آن را پیدا کنید که می‌فرمائید: «روی زمین یا در عالم هورقلیا؟!!!» بحث ما فلسفی است، فلسفه حقوق. باید در فلسفه حقوق آن را یافت.

- حقوق بشر که می‌فرمائید شعار قشنگی را سروده‌ایم! اما مشکل به نظرم در مقام اجرا است.  

در بحث فلسفی همچون مباحث فقهی بحث از مقام اجرا نیست. اگر قبول دارید که حق حیات، حق امنیت و سلامت، حق آزادی، حق مالکیت، حق دین و حق دفاع را شما حداقل برای خود می‌پذیرید که (اگر بگوئید قبول ندارم انکار بدیهی می‌کنید و ادعای سوفسطیگری) البته هیچ کس را شما در روی زمین نمی‌توانید پیدا کنید (البته در عالم هور و قلیا هم انسانی را نمی‌توانید پیدا کنید) که این حقوق را برای خودش قبول نداشته باشد. (چون شعار قشنگی نیست بلکه شعور قشنگی است.) بله ممکن است برای دیگری قبول نداشته باشید خصوصا اگر انسان مدرن باشد. من این حقوق را به همان اندازه که برای خودم و شما قبول دارم برای همه بنی آدم می‌پذیرم و بر دوش خود تکلیف بزرگی هم در این خصوص احساس می‌کنم. اینجاست که به مقام تکلیف می‌رسم. مقام تکلیف این است که خود را مکلف بدانم این حقوق را برای همه بپذیرم و در مورد دیگران به یکسان و بدون تبعیض عمل کنم. خودم را تافته جدابافته از دیگرآن ندانم. خود را محق و دیگران را مکلف به پذیرش آراء خود ندانم. کسی از تکلیف گریزان است که در مقام عمل تا آن انسانهای مدرن بر من فشار وارد نکنند حاضر به ادای حق دیگران نباشم.

- به نظر می‌رسد که بسط دادن بحث (حقوق بشر) به مسئله حسن و قبح با آن همه مباحث گسترده نظیر حسن و قبح ذاتی و اعتباری و شرعی و عرفی و عرضی … باز کردن میدان جدیدی در بحث است که لزومی به آن نیست.

اتفاقا باید عرض کنم که بزنگاه مطلب همین جاست. تمام بحث ریشه در همان اختلاف عدلیه و اشاعره دارد. من در مقام دفاع از عدالتی هستم که عقل درک می‌کند و آن حقوق بشر است و شما دغدغه شریعت دارید که شرع حقوق بشر را تایید نمی‌کند. اتفاقا عدلیه، به کفایت ماهوی عقل معتقد هستند عقل خودبنیاد نزد عدلیه به اثبات شریعت می‌انجامد.

- بر اساس عقل خود بنیاد به عنوان مثال بر اساس عقل خود بنیاد آزادی گرایش‌های جنسی به عنوان یک حق تلقی می‌شود و دولت‌ها موظف هستند شرایط برخورداری از این حق را برای همجنس‌گرایان مهیا کنند و معنای خانواده سنتی را با همین حق آزادی گرایش‌های جنسی به ابتذال کشیده‌اند البته بر مبنای همین عقل خود بنیاد!

آیا لازمه منطقی پذیرش عقل خود بنیاد عدم پذیرش وحی است؟ آیا لازمه منطقی پذیرش عقل خود بنیاد، پذیرش همجنس‌گرایی و عدم قبول نهاد خانواده و نودیسم است؟ آیا همه افراد معتقد به عقل خودبنیاد و عقل مستقل، وحی را قبول ندارند و معتقد به همجنس‌گرایی هستند؟ روشن است که لازمه منطقی این تفکر اینها نیست. اینگونه قضاوت به نظر بنده، با تقوا و اخلاق تحقیق سازگار نیست. پس باید گفت برخی از افرادی که به عقل خود بنیاد معتقد هستند اینگونه فکر یا عمل می‌کنند. این درست مثل این است که من بگویم کسانی که عقل را جلیس وحی می‌دانند داعشی هستند و طالبانی فکر می‌کنند و جبری مسلک هستند و به عدل الهی معتقد نیستند و به عقل پشت پا می‌زنند چون می‌بینم عده‌ای اینگونه فکر یا عمل می‌کنند. متاسفانه این مغالطه بین طلبه‌ها و غیر طلبه‌های سنتی ما بسیار شایع است که هنگام نقد تفکرات دیگران به عملکرد یا تفکر عده‌ای از آنها استناد می‌کنند و مثلا می‌گویند لیبرالیسم همین بی بند و باری و فساد و فحشا و استعمار و استثمار است ولی وقتی طرف مقابل می‌گوید اسلام همین عقب ماندگی و نفرت پراکنی، خشونت و فساد و فحشا، آمار بالای طلاق، اختلاس، استعمار، استبداد استثمار و استحمار دینی است می‌گویند اینها ربطی به تفکر دینی ما ندارد و اسلام به ذات خود ندارد عیبی، هر عیب که هست در مسلمانی ماست.

- با فقه هم می‌توان به حقوقی مثل حق زندگی، حق مالکیت، حق امنیت، حق تجارت رسید. چه نیازی به عقل خود بنیاد است.

بدون عقل خود بنیاد امکان ندارد که به این حقوق دست پیدا کنیم. فقه هم اگر در این زمینه بعضا اظهار نظر کرده است و آن را پذیرفته است از عقل است. برده از نظر فقه نه حق زندگی و نه حق مالکیت و نه حق امنیت و نه حق تجارت دارد نه برده که تمام نسل‌های برده چنین حقی ندارد. مشرک و اهل کتاب هم از نظر بسیاری از فقها از این حقوق محروم هستند.

داعش به نام اسلام و فقه اسلامی انسان‌های بیگناه را سر می‌برند. چه بسیار زنانی که به نام اسلام و فقه اسلام در بازار مسلمین فروخته می‌شوند. به نام اسلام زن و کودک بیگناه در اتوبوسی منفجر می‌شوند و در دادگاههایی به نام اسلام به جرم داشتن تفکر خاص مراکز عبادی عده‌ای مسلمان تخریب می‌شوند و به خاطر تفکر و عقیده خاص حکم اعدام می‌گیرند یا زندانهای طویل المدت گرفته سالهای جوانی خود را در پشت میله‌های زندان طی می‌کنند.

- اسلام به عقل مستقل عنایت دارد. عقل فطری هم برای من قابل قبول است ولی عقل خود بنیاد که میراث براهمه و کانت است قابل توجیه نیست.

عقل، عقل است. این تعصب ماست که از «فطری» بودن عقل خوشمان می‌آید و از «خودبنیاد» بودن عقل بدمان می‌آید. «فطری» و «خودبنیادی» دو وصف از اوصاف عقل هستند. چنانکه نور بودن، سکولار بودن و بنیاد حقوق بشر بودن عقل از ویژگی‌ها و اوصاف دیگر عقل هستند. کانت خودبنیاد بودن عقل را کشف نکرده است بلکه درک درستی بوده است که بر آن تاکید کرده است. این تقریبا همان اصلی است که معتزله و عقلای شیعه می‌گفتند که حجیت عقل از خود عقل است ولی کانت لوازم آن را باز نموده است. اصل مترقی حسن و قبح عقلی، چیزی که متاسفانه در موزه معتزله و عدلیه به عنوان یک عتیقه خاک می‌خورد و فقها و علمای ما از پروراندن آن وحشت دارند. اگر لوازم این اصل شکوفا شود تحولی شگرف در فلسفه، کلام و فقه شیعه نمایان خواهد شد.

- آیا لازمه قبول عقل خودبنیاد انکار وحی نیست؟

خیر، لازمه عقل خودبنیاد انکار وحی نیست. این گوی و این میدان دلیل وحیانی بیاورید که مخالف این حقوق ششگانه حق حیات، حق سلامت و امنیت، حق آزادی، حق مالکیت، حق دین و حق دفاع، عقل خود‌بنیاد باشد. اصولاً عقل خودبنیاد، غیر از عالم شهود، خدا و عالم غیب را هم اثبات می‌کند. تجرد خود و جاودانگی روحش را نیز کشف می‌کند. نکته مهم بعد این است که همین عقل فطری خودبنیاد در خودش نیز تامل می‌کند و نقاد خودش هم هست. خودش را هم آسیب شناسی می‌کند و عیوب و محدودیت‌های خودش را نیز خودش تشخیص می‌دهد. نادانی خود را از رازهای زندگی پس از مرگ و رابطه اعمال این دنیا و خدا و زندگی پس از مرگ را هم با صدای بلند فریاد می‌زند. فیض مستمر واقعیت مطلق عالم را لازم می‌بیند. اگر کسی ادعای نبوت و وحی کند را نیز ادعائی ممکن تلقی می‌کند و آن را قابل تامل می‌داند. به همین جهت در مورد کسی که چنین ادعایی دارد تامل می‌کند و بعد از فهم به آن ایمان می‌آورد. اما همواره مواظب است که مدعایی غیر عقلانی را نپذیرد: عباد الرحمن … الَّذِینَ إِذَا ذُکِّرُوا بِآیَاتِ رَبِّهِمْ لَمْ یَخِرُّوا عَلَیْهَا صُمًّا وَعُمْیَانًا.

خود عقل در عین اینکه خواستگاه وحی را والاتر از عقل می‌داند و ناشی از «عقلِ عقل» می‌داند ولی برای فهم وحی همواره عقل خود را پیش می‌اندازد و آن را مقدم بر وحی می‌داند چون حجیت عقل را قطعی ولی حجیت نقل را ظنی می‌داند. عقل تنها داوری است که انسان برای فهم وحی دارد. انسان چیزی بهتر از عقل ندارد. خدا به او چیزی جر عقل برای قضاوت نداده است: إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ. اگر وحی می‌گوید خدا بر تخت نشسته است، انسان ظاهر آن را با عقل خود می‌سنجد و می‌گوید خدایی که بر تخت بنشیند محدود و نیازمندی است که به درد پرستش نمی‌خورد چنین چیزی برای خدایی که عقل می‌شناسد غیر قابل قبول است من مثل سلفیه نمی‌گویم که وحی گفته پس باید قبول کنی که خدا هم بر تخت می‌نشیند. اگر وحی بگوید خدا با دو دستان خودش انسان را خلق کرده است عقل نمی‌پذیرد که خدا دست داشته است و مثل کوزه گران خمیر مرا با دستانش شکل داده است و با روح خود در آن دمیده باشد. خدا که دست ندارد خدا که روح ندارد، دهان برای دمیدن ندارد. بنابراین من فهم عقل را بر ظاهر وحی مقدم می‌دارم اما سلفیه و اشاعره اینگونه نیستند. شما که عقل را هم عرض و جلیس وحی می‌دانید «وحی» را از کجا می‌فهمید؟ وحی را از وحی می‌فهمید یا وحی را از عقل می‌فهمید؟ مگر به شما هم وحی می‌شود تا وحی را با وحی بفهمید. بنابراین وحی را با عقل می‌فهمید. عقل هم خودبنیاد و مستقل در فهم است.

«خودبنیادی» معنای دیگری جز همان که شما آن را در علم اصول «عقل مستقل» نام داده اید نیست. شما تقدم رتبی و حجیت «عقل مستقل» را قبل از اینکه به «وحی» برسد و جلیس وحی شود از کجا می‌دانید؟ غیر از این است که حجیت آن را از خودش و بر بنیان خودش، قرار می‌دهید؟ این اسلام نیست که به عقل مستقل عنایت دارد این عقلای مسلمان بودند که به عقل خودبنیاد، شما بگویید عقل مستقل، عنایت داشتند.

عقل خود بنیاد مثل شرع است. هم عقل هم شرع یک سلسله مقدماتی دارد که بر اساس آن استدلال می‌شود که اگر مواد استدلال و ضوابط منطقی به درستی رعایت شود موضوع شرعی یا عقلی محض خواهد شد ولی کجا شرع و کجا عقل محض. از دل مقدمات شرعی یکی نماز جمعه را واجب, یکی حرام و یکی مستحب و یکی واجب تخییری در می‌آورد. یکی داعش در می‌آورد و یکی فقه امامیه یکی فقه وهابی یکی شافعی و..حال همین سوال را اگر از شما بپرسند که مبتنی بر عقل خود بنیاد است یا شرع شما چه پاسخی می‌دهید. بنده همان پاسخ را در مورد هم‌جنسگرائی دارم. اگر از یک آیه تفسیر‌های مختلفی انجام شود کدام تفسیر شرعی است و بقیه تفسیرها چه نام دارد؟

- در حالی که عقل جلیس وحی است در تعارض بین دلیل عقلی و نقلی چه کنیم؟ تقدم با وحی است یا عقل؟

نظریه مختار شما از تناقض داخلی رنج می‌برد. وقتی عقل و نقل جلیس باشند و هم تراز باشند که نباید هیچ یک به نفع دیگری کنار برد. اگر یکی قطعی و یکی ظنی باشد هم که جلیس معنا ندارد. بر چه اساسی می‌فرمائید که عقل قطعی با نقل ظنی «جلیس» و هم تراز یکدیگر هستند؟

- در اعلامیه حقوق بشر جهانی بر پایه عقل فطری آزادی گرایش ‌جنسی که شامل عناوین نظیر (همجنس‌گرائی، دگر‌جنس‌گرائی، دو جنس‌گرائی ، بیجنسی) می‌شود به رسمیت شناخته شده است.

در کدام ماده از مواد ۳۰ گانه اعلامیه جهانی حقوق بشر سخن از «(حق آزادی گرایش‌های جنسی)» به میان آمده است؟ لطفا آدرس بدهید و اگر نمی‌دانید استغفار کنید. هیچکس آن را جزء حقوق جهانی و فطری و اخلاقی مثبت انسانی نمی‌داند، حداقل عقلای بشر. اینکه عده‌ای این حق را به خود می‌دهند یا ناشی از میل طبیعی مادرزادی آنهاست یا مبتنی بر حق آزادی تکوینی است که هر کسی دارد!!! افراد به دلیل آزادی که دارند این حق را دارند که رفتار غیر اخلاقی داشته باشند همانگونه که آزاد هستند رفتار اخلاقی داشته باشند. بداخلاقی بد است ولی حقی است که انسان مختار دارد. آیا به انسان این حق داده شده است که از شیطان پیروی کند. اگر این حق را نداشته باشد که توصیه به عدم پیروی از شیطان توجیه ندارد. آیا خدا به انسان آزادی پیروی از شیطان را داده است یا او را در این مورد به زنجیر کشیده است؟ انسان همانگونه که حق پیروی از شیطان را دارد حق پیروی از انبیا را هم دارد. خدا همانگونه که به انسان حق تکوینی انتخاب بهشت را داده است حق تکوینی انتخاب جهنم را نیز داده است با اینکه حق تشریعی انتخاب جهنم را نداده است.

- به خاطر اینکه شما مرا متهم نکنید به اینکه متمرکز شده ام بر روی مسئله همجنسگرائی و محاسن اعلامیه را رها کرده‌ام یک نمونه دیگر را هم عرض کنم که در ذیل حق اساسی یعنی حق حیات مخالفت با اعدام شده است و یکی از چالش‌های کشور‌های اسلامی با اعلامیه حقوق بشر جهانی مسئله اعدام قصاصی است! حال چگونه بپذیریم که اعدام قاتل امری خلاف حقوق بشر است ؟!!!

والا چه عرض کنم شاید شما به یک اعلامیه غیبی جهانی حقوق بشری دسترسی دارید که من ندارم. لطفا بفرمائید این مطالب شما ذیل چه ماده‌ای از اعلامیه جهانی حقوق بشر است که من تاکنون ندیده ام. لطف کنید شماره ماده آن را برای اینجانب ارسال دارید. از سوی دیگر البته این یک نظری است که عده‌ای در مورد قصاص دارند که با توجه به ترجیح دیه و عفو در قرآن می‌شود به حذف اعدام هم اندیشید.

- ملاک در تفکیک اهم از مهم حقوق انسان چیست؟

مقام «است» چیز دیگری است و مقام «باید» چیز دیگری است. در مقام اجرا و «است» متشرعین مخلوطی از منافع، شرع و عقل را ملاک اهم و مهم قرار داده‌اند و غیر متشرعین مخلوطی از منافع و عقل را ملاک اهم و مهم قرار داده‌اند. در مقام «باید» ملاک اهم و مهم برای انسان متشرع باید عقل و وحی باشد چون شرع بدون عقل سر از جاهلیت در می‌آورد و برای انسان غیر متشرع ملاک باید عقل باشد.

- حقوق بشر شعار قشنگی است ولی کجا عمل می‌شود؟

در مقام نظر، هم عقل فطری و هم انبیاء آمده‌اند تا انسان‌ها را اهلی کنند. نه عقل و نه شرع (حجت باطن و ظاهر) در مقام عمل در این کار موفق نبوده‌اند ‌و به زودی هم موفق نخواهد شد اما به میزان تلاش به ایده‌آل‌های خود نزدیک می‌شوند.

نباید بین مقام اجرا و مقام نظر خلط کرد. همین را در مورد اسلام هم می‌شود گفت که کجا در مقام عمل آن را می‌توان دید. بله بر دنیا قانون جنگل حاکم است و این اختصاص به انسان مدرن ندارد. کافی به کشورهای مسلمان سنتی خاورمیانه نظر کنید و بد نیست بدانید که مسلمانان تا قرن هجدهم انسان را خرید و فروش می‌کردند و بر این کار اصرار می‌ورزیدند و تا زمانی که تحت فشار مجامع حقوق بشری بین المللی قرار نگرفتند حاضر به ترک این امر شرعی خود نشدند.

در هر صورت اگر شما حقوق انسانی بشر را در حد شعار قشنگ هم قبول کرده باشید کفایت می‌کند، اینکه به آن عمل می‌شود یا خیر بحث دیگری است در مورد اسلام و قرآن هم که ما از آن دفاع می‌کنیم عیناً همین اشکال ممکن است گرفته شود که کجا به صورت صد در صد به آن عمل می‌شود.